جشن قلم مبارک ( حکایت یک بچه سوسک دست و پا بلوری)

سلام

5 شنبه کلاس یوگا رو پیچوندیم و عوضش بچه ها با باباجون رفتند خرید. وقتی برگشتند دوتایی یک صدا می خوندند : داریم می ریم به خونه        اینقدر نگیر بهونه      ای مامان دیوونه!!!!!!!!!!!! ( دو ساعت با بابا جون تنهاشون گذاشتم هااااااااااااااااا!!!!!).

دیبا تصمیم گرفت توی مسابقه کتابخونی مدرسه شرکت کنه. باید یه داستان کوتاه با عنوان مداد جادویی می نوشت که موفق شد یک صفحه کامل بنویسه و در کمال خوشحالی به خانوم کتابخونه!!!! تحویل داد و حالا بیصبرانه منتظره که نتیجه مسابقه رو ببینه. کلی باهاش صحبت کردم که قرار نیست حتما توی هر مسابقه ای برنده بشی و مهم این هست که شرکت کنی و از کاری که ارائه کردی راضی باشی و ما خیلی خوشحالیم که توی مسابقه شرکت کردی. حالا خودم هم استرس گرفتم.

 

امروز توی مهد به مناسبت قلم به دست گرفتن بچه ها جشن قلم برگزار شد. بعد از خوندن قران و سرود ملی توسط بچه ها، گروهی از بچه ها روی سن قرار گرفتند که برنامه زبان رو اجرا کنند. پرند توی گروه نبود و بعد از اینکه بچه ها مستقر شدند یک مرتبه خانوم معلم!!!! با اون دامن و صندلهای پاشنه بلند تلق تلق کنان اومد سر کلاس. کل خانواده ها از خنده منفجر شده بودند. من به حدی شوکه شدم که فراموش کردم فیلم بگیرم.

 

اما خانوم معلم!!!!!با جدیت خیلی خاص ، بعد از سلام و احوالپرسی با شاگرداش یکی یکی صداشون کرد جلوی میزش و ازشون درس پرسید. از نادیا در مورد رنگها،  از ستایش در خصوص حیوانات، به هانا اجازه داد که بره دستشویی، به کسرا اجازه داد که اب بخوره ، از النا، پارسا، هلیا و امیر حسین  خواست که حالتهای شادی، غم، اعضای بدن رو نشون بدهند از تانیا خواست که در مورد خانواده اش صحبت کنه و در نهایت با یک به امید دیدار و خداحافظ، قل قل خوران  کلاس رو ترک کرد. من در تمام مدت آیه الکرسی خوندم و با چشمهای خیس از وسط برنامه فیلم گرفتم. وضعیتم به حدی بود که وقتی برگشتم شرکت همکارم با تعجب پرسید تو چرا چشمهات امروز اینطوریه!!!!!!!!!!بعد برنامه حافظ خونی دسته جمعی بود، چند تا شعر فارسی و انگلیسی و در نهایت تاتر خاله سوسکه که سوسکه خانوم هم دختر ما بود. و در نهایت کیک بریده شد .

امروز مشاور مهد کودک هم اومد و در مورد بچه های این سن چندتا نکته جالب گفت. از جمله اینکه توی این سن روی تعادل و عضو برتر باهاشون کار کنیم. می گفت که بچه ها به شدت دچار افت تمرکز و توجه شده اند و نیاز هست که این حرکات تعادلی رو باهاشون کار کنیم. در مورد عضو برتر هم گفت برای اون 4 عضو دوتایی ، چون معمولا یکی، از اون یکی فعال تر هست باید سعی کنیم هر دو رو توی یه وضعیت مناسب قرار بدیم. در ضمن بچه ها غرفه فروش کالا گذاشته بودند و کاردستیهایی رو که با مواد بازیافتی سر کلاس خلاقیت درست کرده بودند به ما فروختند. پرند یه ماهی با خمیر روزنامه و چسب چوب و یک دستگاه صندوق فروشگاه به همراه کارتخون کنارش با استفاده از جعبه های خالی ساخته بود که به قیمت دو هزار تومن به من فروخت. ضمنا آقای مشاور گفت که به بچه های این سن کار بدید و از جمله گفت که باید جورابهاشون رو خودشون بشورند. ضمنا گفت که دخترها به طرف پدر و پسرها به طرف مادر کشش دارند و جواب نه رو دخترها از پدر و پسرها باید از مادر بشنوند تا حدود اواسط کلاس اول دخترها با مادر و پسرها با پدر جور بشوند.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

 ای که دایم به خویش مغروری

گر تو را عشق نیست معذوری

/ 14 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا مامان ستاره

امان از این بابا ها ...با دخترا دست به یکی میکنن ..[زبان] جشنشون مبارک باشه وایشالا همیشه موفق باشن ... عضو برتر چی ه ؟[متفکر]

ارغوان

با باباها تنها موندن نتیجه ش اینه[نیشخند]ببوسیدشون دیبا و پرند جونوو[ماچ]

آرزو مامان صبا و محیا

سلام دوست عزیز وبلاگ قشنگی داری صفحه به صفحه اش رو خوندم چون به من نوید یه آینده پر آرامش رو میده دخترای گلت رو ببوس

مامان آرش

من كه يك لحظه فيلمشو ديدم كلي ذوق كردم. اعتماد به نفسش و دامن پوشيدنش منو كشته بود.[بغل][ماچ]

مهناز

سلام ممنون دوستم امیدوارم که دیبا جون تو مسابقه برنده بشه موفق و سلامت باشید[گل]

daisy

حالا که شما استرس گرفتین ما که وبلاگتون را می خونیم باید بهتون دلداری بدیم و بگیم قرار نیست که حتما توی هر مسابقه ای برنده بشه و مهم این هست که شرکت کنه و .... [نیشخند] ولی ایشالا که برنده میشه

خاله منصوره

سلام بر مامان نمونه[قلب][قلب][قلب] اين شعرها را در كدام كلاس كمك آموزشي ياد گرفتند[تعجب] طبق نظر روانشناسان و توصيه دوستان منتظر برادر اين فسقلي ها هستيم[شیطان] ايشا... خودت و فرشته هاي گلت همواره در امتحان ها و مسابقه ها مثل قبل اول باشيد[ماچ][ماچ][ماچ]

مامان پارسا پگاه

چه خانم معلم باحالی [ماچ][بغل] حتما شاگرداش کیف کردن[ماچ]

زهرا

سلام دوستم مشخصه که باباجون از اون دو ساعت حداکثر استفاده رو کردن عاشق این خانوم معلم جدی با دامن و صندلهای پاشنه بلندش شدم.[قلب]

ونوشه ماما ن سارا

الهی منم تو این مواقع زود اشکم در میاد .. انگار که قلبم داره از جا کنده میشه ... خدا حفظشون کنه