سال جدید

سلام

سفر امسال ازساعت 6 روز سه شنبه  29 اسفند آغاز شد. اگرچه که بخشی از مسیر رو توی جاده با دنده 1 روندیم اما خوشبختانه به چهارشنبه سوری توی خونه مامان جان و در کنار عزیزانمون رسیدیم و به این ترتیب اولین چهارشنبه سوری در جوار خانواده رو تجربه کردیم. امیر علی عزیز با جعبه پر از ترقه و فشفشه شبی به یاد موندنی برامون ساخت. روز بعد مراسم عید رو توی خونه مامان جان و بعد از اون خونه مادر بزرگ ادامه دادیم. روز های بعد هم به دید و بازدید از فامیلها گذشت. هیجان امسال، مراسم عقد عمو حمید و خاله انوش بود که در محضر انجام شد. بعد هم مراسم تولد باربد جون و مراسم 13 بدر در مشهد بود. در نهایت روز 14 فروردین مشهد رو به مقصد تهران ترک کردیم که شب توی سبزوار بودیم و 5 شنبه صبح به طرف تهران حرکت کردیم. نکته مهم تعطیلات 17 روزه امسال گذروندن مراسم چهارشنبه سوری و سیزده بدر توی مشهد بود که خیلی به بچه ها خوش گذشت.  امسال حضور نسیم جون و سپهر جون کمرنگ بود و روز 10 فروردین با ما خداحافظی کردند و به رشت برگشتند در نتیجه بچه ها بیشتر با امیر علی جون و باربد و روژا جون بازی کردند.

  • مادر شوهر خاله سمیرا ما رو دعوت کرده بودند. قبلش کلی بچه ها رو توجیه کردم که خیلی با ادب رفتار کنید و آبروی ما رو نبرید. قبل از رفتن هم کلی خوراکی به بچه ها دادیم. به محض ورود به اونجا پرند گفت من موز می خواهم. خاله سمیرا نفهمید که چطوری دهن پرند رو ببنده. بعد گفت چای می خوام. خلاصه سنگ تموم گذاشت.
  • بعد از عقد رفتیم رستوران. بچه ها خیلی معقول و منطقی نشسته بودند و مشغول سالاد خوردن بودند. توی همین هاگیر واگیر دوست صمیمی عمو حمید که از بستگان پدری من هم هستند و خیلی زیاد هم جلوشون رودربایستی داریم اومد و سر میز ما نشست. از اون لحظه به بعد پرند کلا سیستمش عوض شد به حدی که با دست  کاهو می زد توی سس و می گذاشت دهنش و هر 30 ثانیه یکبار می گفت چرا غذا نمیارند من گرسنه ام. من و باباجون از خجالت زیر میز بودیم.
  • پنجمین روز فروردین پرند دیگه اشکش در اومده بود و می گفت چرا هرجا ما رو دعوت می کنند فقط کباب و جوجه میدن آخه من چکار کنم؟؟؟؟؟؟
  • توی تولد باربد جون، پرند برای اولین بار پس از ر.قص چاقو شاباش گرفت که کلی برایش جالب بود.
  • توی این ایام یه مراسم روضه هم به تورمون خورد که بچه ها رو فرستادیم از روضه فیض ببرند و اونها هم کلی از آقای روضه خون خوششون اومده بود و می گفتند عجب اقای خوبی بود!!!!
  • روز دهم فروردین که خاله لیلی داشتند می رفتند رشت، دیبا دوباره بساط ناله و آه و فغان رو به راه انداخته بود و پس از اینکه چرا ما باید تهران زندگی کنیم و چرا نمیاییم مشهد و اینا. گفت که اصلا چرا دولت ساعتها رو آورده جلو که ما کمتر با هم بازی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الهی که سالی پر از موفقیت و دلخوشی در انتظارهمگیمون باشه. دوستتون داریم.

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

یاد باد آنکه زما وقت سحر یاد نکرد

به وداعی دل غمیده ما شاد نکرد 

/ 20 نظر / 24 بازدید
نمایش نظرات قبلی
daisy

[خنده] بیچاره خاله سمیرا جلوی فامیل شوهر چی کشیده[عینک]

فرانک

سال نوتون مبارک امیدوارم خیلی خیلی سال پربرکتی پیش روتون باشه

يك دانه شن

سلام عليكم! سال نوي خودت و خانواده عزيزت خيلي مبارك باشه.

آرزو

سال نو مبارک امیدوارم لحظه لحظه زندگیتون بهاری باشه و پر از لحظات به یاد موندنی[ماچ][ماچ][ماچ]

مامان روژین و رهام

سلام عزیزم سال نو برشما و دخترای گلت مبارک میبینم که عید خوب خودشون رو نشون دادن و شما رو سربلند کردن[شیطان]

مرضی

سال نو مبارک.ایشالا سال خوبی در کنار دخترهای دسته گلتون داشته باشین

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام سال نو مبارک خوش باشین منم جای بچه بودم صدام در می اومد گشنگی به بچه می دی انتظار داری آبرو داری هم بکنه [نیشخند][چشمک] ادامه مطلب خصوصی ثبت می گردد

مامان هیژا

یعنی فکرمیکنی ما تا کی از این نمایشهای زیبا جلوی افراد رودرواسی دار داریم:) سال خیلی خوبی داشته باشین