با اینا زمستونو سر می کنم

سلام

به شدت داشتم یک قرار رو تنظیم می کردم و سعی می کردم طوری صحبت کنم که بچه ها کنجکاو نشوند. . اون وسط دیبا اومد و پرسید محل حادثه یعنی چی؟ گفتم هر جایی که یه اتفاقی افتاده باشه. مثلا توی خیابون یه تصادف شده بهش میگن محل حادثه. بعد هم بهشون گفتم دارم میرم بیرون و معلوم نیست که کی برگردم. دیبا گفت کجا میری؟ گفتم می خواهم بروم یک خونه ببینم. گفت همون محل حادثه که می گفتی (حس کردم چقدر رعایت احتیاط رو کردم و بچه ها اصلا متوجه نشدند چی به چی بوده)!!!!!!!!!!

توی این مدت دیبا به شدت در نقش یک منشی کار کشته ظاهر شد و در برخی موارد تلفنهامو جواب می داد. فقط کلی از دست پرند شاکی بود که این هنوز متوجه نمی شه که وقتی تو ح.مام یا د.ستشویی هستی نباید به همکارهات بگه کجا هستی!!!!!

هفته گذشته به خوبی گذشت و بچه ها همچنان مشغول انجام فعالیتهاشون بودند. برای 5 شنبه به علت عملکرد خوب طی هفته ، یه قرار کافی شاپی داشتند با صبا جون که خیلی بهشون خوش گذشت. فقط وقتی که برگشتیم فکر کنم چراغ د.ستشویی کافی شاپ سوخت و کافی شاپ دیگه تعطیل شد .چون به محض روشن شدن چراغ، آهنگ میزد و این بچه ها حسابی صفا می کردند.در ضمن فضای کافی شاپ هم حالت کاملا خانوادگی گرفت و همه متوجه شدند آخر تفاهمشون چی میشه!!!!! اونجا یکی از بچه های کلاس ششم مدرسه رو هم دیدیم که با دوستان مونث و مذکر در کافی شاپ بود و قیافه من و مامان صبا جون هم تماشایی.

رفتیم یه مغازه لوازم ا.رایشی. پرند به محض ورود رفت سراغ لاکها و یک لاک به شدت بنفش!!!! ( به قول خودش بنفشش از متوسط هم خیلی پر رنگتر بود) و یک لاک خاکستری وحشتناک انتخاب کرد. فرونشده فکش افتاده بود کف مغازه و منهم هرچی التماس می کردم که حداقل خاکستریشو عوض کن می گفت نه همین رو می خواهم. فروشنده بهش یک قفسه دیگه رو نشون داد و گفت بیا اینجا رو هم نگاه کن. یه مرتبه پرند ذوق زده رفت و یه دونه لاک اکلیل نقره ای برداشت و اورد و گفت این رو می خواستم و خاکستری رو گذاشت سر جای اولش.

اصولا به اسپری حساسیت دارم و چون استفاده نمی کنم توی وسایلم پیدا نمی شه. ضمنا خیلی هم خوشم نمیاد که مواد شیمیایی برای بچه ها بکار ببرم. یه عطر می خواستم که ناگزیر شدم با اسپری همراهش بگیرم. دیبا توی وسایلم دید و گفت این چیه؟ با تعجب گفتم اسپری هست .مگه نمی دونی؟  گفت چطوری استفاده می کنی؟ بهش نشون دادم. صبح روز بعد رفتم داخل اتاقم یه مرتبه متوجه شدم دیبا یه چیزی رو پرت کرد داخل کمدم. بو هم که اصلا مشخص نبود که چی بوده!!!!  بهش گفتم چکار می کردی؟ با خجالت گفت که اسپری زدم. گفتم اینکه خیلی خوبه که دخترها تمیز و مرتب باشند فقط من مشکلم با مدرسه هست . چون وقتی ما همسن شما بودیم بهمون اجازه نمی دادن. شیر شد و گفت نه مامان بچه های کلاس ششم همگیشون از اینها میارن مدرسه و تازه جلوی خانم ناظم هم می زنند. ( تو دلم گفتم خدا رو شکر . ما همسن اینها بودیم کجا و اینها کجا !!!!)بهش گفتم می ریم و مخصوص خودت می گیریم چون اینها برای بزرگترها درست شده و من خودم هم اذیت میشم از استفاده کردنشون . حالا از اون روز خیلی به بیرون رفتن علاقه مند شده و هرجا هم که میره می پرسه میشه اسپری بزنم!!!!!!!!!!!

یه شب هم خونه عمو محسن بودیم که حسابی با طوطی عمو دوست شدند و نظرشون نسبت به داشتن طوطی توی خونه عوض شد و حالا باید یه فکر دیگه ای بکنم.

شعر این روزها

شوق یک خیس بلند از روی پرتقال و نون ( شوق یک خیز بلند از روی بته های نور)

بند (برق)  کفش جفت شده تو گنجه ها ( ببخش ف.رهاد عزیز من فقط می خواستم سلیقه موسیقی شون رو ببرم بالا. نمی دونستم که باعث میشیم توی قبر بلرزی!!!!)

خودم نوشت: هفته گذشته بعد از یک روز به شدت پر استرس و در محل حادثه!!!!حدود 1 ظهر رسیدم توی میدون ولیعصر که مرخصی ام روز کامل حساب شد و چون بچه ها کلاس روباتیک داشتند ناگزیر شدم که وقتم رو تا ساعت 4 پر کنم. به یاد ایام جوانی رفتم سینما و فیلم م.ن م.ادر ه.ستم رو دیدم که با تپش قلب از سینما اومدم بیرون و خوشی اون روزم کامل شد. اما از اون روز همچنان ذهنم درگیره که توی این روزگار واقعا به کی میشه اعتماد کرد ؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها

/ 21 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
میمم

سلام.من عاشق اینجام ولی معموا گرفتاری نمی ذاره پیامی بذارم.ممنون که تجربیات خودتون رو اینقدر واضح و مفید می نویسید.یه سوال دارم می شهدرمورد سرکار رفتنتون و مهد رفتن دخترای گلتون بگید ...منظورم حس دو طرفه .. دلتنگی... عذاب وجدان ... ممنون.

صبا مامان ستاره

الان دوست ستاره اومده خونمون ...دوتایی عطر ستاره رو خالی کردن رو خودشون ...[خنده]من الان کمی تا قسمتی منگم ...[قهقهه]از بس بوی عطر میاد ...[زبان] خوبه که به عطر و لاک و اینها اهمیت میدن ...منکه میگم کاش ما هم اینطوری بودیم ..

منصوره مامان نورا

به هیشکی دوستم . به هیشکی نمی شه اعتماد کرد . نکن. نورا هم یه مجموعه لاک داره که شامل کل تونالیته های خاکستری می شه تا برسه به مشکی !!! البته مشکی ستاره های نقره ای داره و گرنه عمرن می ذاشتم لاک مشکی بخره ![نیشخند] شعرها خیلی خیلی بانمک بودن . به خصوص اولی .[ماچ]

لیلا مامان مارتیا

وای جونم دخملکها خودش لاک انتخاب میکنند نازشونو برم اینقدر بزرگ شدند

daisy

این بچه های کلاس ششم چه خلافن[تعجب]

نگار مامان بردیا

عزیزم مطمئنا شما رعایت احتیاط رو در مورد محل حادثه کردی اما از بچه های این دوره و زمونه چیزی مخفی نمیمونه. اینا که 6شم دبستانن.اگر اول دبیرستان منو ببینی چی میگی.عزا گرفتم باهاشون چیکار کنم[شرمنده]

mother

salam doostam. in dare bazi dar miareh farsi nemishe dokhtara neshoon dadan bozorg shodan farhad zende bood khodesh sheresh avaz mikard[خنده]

مامانشون

سلام دوستم با چیزای خوبی زمستونو سر می کنی مامان مهربون و پرتلاش مخصوصا اون شعر خوندن و اسپری زدنشون[ماچ] شاد و سلامت باشین تا همیشه و در کنار هم[گل][گل][گل][گل]

آزاده(مامان دیانا&آوینا)

انگاری هر چه ببچه ها بزرگتر میشن فاصله زمان بچگی ما با خودشون بیشتر احساس میشه و چقدر مسیولیت ما رو سنگینتر. قربونش برم چقدر پرند جون بزرگ شده و برای خودش رنگهای خاص انتخاب میکنه[پلک][ماچ]

دریا مامان شنتیا

حالا بچه خاکستریشو می خواسته.چی کارش داری خوب؟؟؟؟؟؟؟!!!!!! میگم این کلاس ششمیا چه الگوهایین به به!!