عجب هفته ای

سلام

هفته ای که گذشت هیجانش خیلی بالا بود. از یکشنبه صبح ناظر برگزاری یک دوره آموزشی بین المللی بودم. توی این هاگیر واگیر یکشنبه بعد از ظهر از کلاس موسیقی تماس گرفتند که سه شنبه یک اجرای رادیویی داریم و بچه ها باید دوشنبه یه هماهنگی داشته باشند. دوشنبه بعد از دوره، دوان دوان بچه ها رو به کلاس عادیشون بردم. کلاس که تمام شد دیدم که دیبا با قیافه بسیار درهم از کلاس اومد بیرون . وقتی که رفتم که در مورد وضعیت پیشرفتشون بپرسم دیدم که مربیشون هم حسابی حالش گرفته هست و برایم تعریف کرد که یک گروه 15 نفره رو برای اجرای رادیو انتخاب کرده بودند و دیبا توی مدرسه به دوتا دیگه از هم گروه ها که انتخاب نشده بودند خبر میده و خانواده اونها هم شاکی می شوند که چرا بچه های ما انتخاب نشدند. خانم مربی هم به دیبا گفته بود که به خاطر این اتفاق از گروه حذف میشه. ولی به من گفت که هر طوری هست تا تمرین ساعت 7.5 موضوع رو جمع و جور کن. منهم یهش گفتم تو مشکلت با مادر و پدرهای دیگه رو حل کن من دیبا رو درست می کنم. به محض اینکه سوار ماشین شدم پرند زد زیر گریه و گفت مامان تو رو خدا با خاله صحبت کن که دیبا رو هم بپذیره و خلاصه کلی آه و ناله کرد. دیبا هم یک کلمه نگفت. فقط من بهش گفتم که یادش باشه مسائل کلاس موسیقی رو توی مدرسه اعلام نکنه و برعکس و بهشون قول دادم که موضوع رو حل کنم. البته دیبا گفت که خانم مربی نمی تونه منو حذف کنه. چون برای اول برنامه فقط من هستم که سوت می زنم!!!!!!!!!!!!!!!(اینهمه پول کلاس موسیقی دادم )خلاصه با وساطت من !!! خانم مربی دیبا رو پذیرفت. سه شنبه صبح همزمان هم جلسه با معلم پرند بود و هم جلسه انجمن که من به شیوه بپر بپر در هر دو جلسه حاضر شدم. عصر هم در وضعیت آویزان بچه ها رو به آموزشگاه رسوندم تا به رادیو بروند. حدود ساعت 5 با پیام خانم مربی متوجه شدم که موفق شدند که به مرحله دوم برسند و تا وقتی که به اموزشگاه برگردند تونستم به اندازه مصرف یک هفته ابغوره بگیرم (اینها اگه دانشگاه قبول بشوند  احتمالا من سکته می کنم). به خاطر این موفقیتشون 4 شنبه برای نقاشی روی بوم ثبت نام شدند. 5 شنبه ظهر عمو حمید و خاله نوشی اومدند تهران و از اونجایی که مامان تا چهارشنبه ساعت 7.5 مشغول نظارت بر دوره بود دیبا و پرند خونه رو جارو و گردگیری کردند. البته مرتب کردن اتاقشون همچنان وظیفه مامان هست. ولی به بچه ها خیلی خوش گذشت و با خاله انواع و اقسام بازیها رو کردند. جمعه طبق روال همیشه تمرین برای کنسرت ادامه داشت. جمعه دو هفته قبل هم خیاط برای اندازه گیری لباس اومد. ظاهرا همه چیز داره خیلی جدی میشه.

خدا حافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت

گر نکته دان عشقی خوش بشنو این حکایت

/ 14 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نازنينها

خسته نباشي دوست جونم از اينهمه بدو بدو ٠ انشاالله گلهاي قشنگت توي تمام زندگيشون موفق و پيروز باشند حتي اگر براي هركدومشون يه عالمه از شادي گريه كني

مرد کوچک من

خسته نباشی اعظم جون اما خب اون میزان ابغوره خبر از وقایعی خوبی داره که اتفاق افتاده ایشالا دانشگاه برن و ما اینجا خوشحالی تو رو بخونیم[ماچ]

مامان پارمیدا

به به چه عالی. کاش میشد صداشون رو ضبط کنین و برامون بذارین .

آرزو مامان آرش

سلام خسته نباشی خانم گل از این همه بدو بدو. صد آفرین و تبریک. امیدوارم که روز به روز بیشتر و بیشتر شاهد موفقیتهاشون باشی . ما هم از ته دل از خوشحالی شما خوشحال میشیم.

آیدا مامان لاریسا

ای جووونم دوست جون خودم سلاااام من دوباره اومدم دلم برای همه تون تنگ شده بود [قلب] منم سعی میکنم زود بهزود به روز بشم[خجالت]

نگار مامان بردیا

یعنب من انجا رو میخونم از تنبلی خودم شرمنده میشم.همیشه شاد و سلامت و خوش باشین.دوستتون داریم

زهرا

سلام دوستم ماشالله به تلاشتون. امیدوارم موفق باشید.[قلب][قلب]

لیلا مامان مارتیا

واقعا عجب هفته ای چقدر شیرینه این حمایت خواهران از همدیگه خدا حفظشون کنه زیر سایه ات دوست عزیز

اندریا

سلام خوشکل به منم سر بزن دوس داشتی بلینک بگو تا لینکت کنم