دختر خوب تنها

 

سلام

تعطیلات ع.اشورا ت.اسوعا ، بنا به دلایلی باید تهران می موندیم. بچه ها خیلی ناراحت بودند و بیشتر هم به دلیل اینکه باید چهارشنبه می رفتند مدرسه و از اون طرف هم قرار بود عمه، تولد روژا جان را توی مشهد برگزار کنه. شب تاسوعا باباجون و دخترها نشستند و با هم کلی صحبت کردند و به حدی بچه ها از دلایل باباجون برای تهران موندن قانع شدند که صبح تاسوعا ساعت 6 صبح تخته گاز به سمت مشهد رفتیم!!!!!!! ظهر عاشورا وسط م.یدان ش.هدا زیر بارون از دسته های عزاداری عکس گرفتیم. چهارشنبه شب تولد روژا جون را بدون سرو صدا جشن گرفتیم . 5 شنبه رفتیم پروما و صخره نوردی کردیم و جمعه صبح هم به سمت تهران حرکت کردیم. کلا بهشون خوش گذشت و حسابی حال و هواشون عوض شد.

پرند گفت که دوست داره در جلساتی که صبح ها خانم ناظم برگزار می کنه و برای بچه ها صحبت می کنه شرکت کنه (با اندکی تحقیق مشخص شد اون جلسات زیارت عاشوراست که این ایام توی مدرسه برگزار میشه) . بهش گفتم باشه. یه روز صبح زود میرویم و یک خوراکی هم با خودت ببر. روز چهارشنبه پروژه را عملی کردیم. اول صبح از ماشین پیاده شدند و امر فرمودند که خوراکیها رو تو بیار. به محض اینکه رسیدم جلوی در‘ دوتایی پریدند بیرون و گفتند خوراکیها را ببر توی ماشین چون الان حیاط مدرسه خلوت است و می خواهیم که بازی کنیم!!!!! با خواهش و تمنا خوراکیها را دادم دست پرند و گفتم ببر بده و برگرد بازی کن. اونهم رفته بود بالا و خانم ناظم بهش گفته بودند حالا که اومدی بیا توی مراسم هم شرکت کن. پرند گفت : مامان من از صحبتها شون چیزی متوجه نشدم و سریع برگشتم توی حیاط و بازی کردم!!!!!!!!!!! ( یعنی معنویت موج می زنه)

5 شنبه تولد آناهید جون بود. بعد از کلاس کاراته رفتیم مراسم. دوتایی واقعا خسته بودند و به شدت گرسنه. پرند که روی صندکی آشپزخونه نشسته بود و می گفت هدیه ها رو بیارین اینجا تا من ببینم آناهید چی کادو گرفته!!!!!!

یه مدت گیر داده بودند که عکسشون رو بندازم روی لباسشون و 4 شنبه عصر موفق به انجام این فرایند شدم .اشتباهم این بود که فکر می کردم بلوز رو خودم باید تهیه کنم و وقتی که بلوز گرفتم و با بدبختی عکاسی مخصوص پیدا کردم. در کمال احترام بهم گفتند باید از تی شرت خاصی استفاده کنیم و در نتیجه زحات گشت و گذار این چند روز بر باد فنا رفت. 

دیبا گفت دوست داره وقتی بزرگ شد یا ریاضی دان یا فیزیک دان یا علوم دان بشه. پرند گفت همدان هم خوبه که بشی و همچنین قندان!!!!!!!!!!!

پرند گفت چرا همه بچه های خوب ، مادر ندارند ؟ با تعجب پرسیدم مثلا کی؟ گفت سارا ک.ورو. ببین چه دختر خوبیه .بعد مامانش فوت کرده و با پدرش زندگی میکنه.( هنوز اوایل کتاب هستیم و پدرش هنوز زنده است!!!!!)

دیبا به شدت از دست یکی از معلمهاش شاکی بود. بعد پرند برگشته میگه ولش کن اونکه « شی شی کپله» !!!!!!!!!

با خاله ها رفتیم بیرون، پرند گفت که چ.یز برگر میخوره. ساندویچش رو که دید خیلی حق به جانب گفت این همبرگره و چ.یز برگر که گوشت نداره و باید گوشتش رو برداری. در نهایت نون و پنیر و کاهو خورد و خاله ها غرق در شادی و غرور شدند از داشتن چنین خواهر زاده قانعی!!!!!!

در ظرف غذای پرند رو باز کردم که بشورم. داخلش یه نامه گذاشته بود که مامان دوستت دارم و لطفا فردا برایم عدس پلو بذار ( غذای همون روزش عدس پلو بود!!!!!!) خستگی کلا پر. 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

/ 8 نظر / 28 بازدید
مامان اشکان

اییییییییییییییییی خدا من قربونشون برم[بغل]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دوست من خودشون که عجیب شبیه دوقلوهای من هستن (صخره نوردی پروما از زیارت تو مشهد واجب تره برا فسقلی های من )ای کاش پدر دوقلوهای من هم اینقدر تحت تاثیر بود [اوه] البته ایشون الان قندان هستند[بغل][بغل] شرط می بندم عدس پلو بی گوشت بود که دستور ریپیت دادند[چشمک] عاشق جفتشونم [قلب][قلب]

مامان پارمیدا

نازی چقدر این دخملک شما ملوس وشیرینه ماشالله. عاشق نامه گذاشتنش تو ظرف غذا شدم [قلب]

مامان نازنينها

كلي دلبري ميكنه اين پرند با اين شيرين زبونيش ، كلي خنديدم از دست حرفاش ، منم موافقم ديبا فيزيك دان بشه اصلاً يه جورايي حسابي بهش مياد ، از همين حالا بگو بهش به جمع ما خوش اومدي ، جدي نذاري اين همه هوش و استعداد بچه جاي ديگه تلف بشه ها ، حالا از من گفتن بود .

مهتاب

خیلی خوب بود خاطرات شون به نظر من هم به دیبا جان می یاد که دانشمند بشه البته منم با رشته های محض موافقم چون راحت تر می شه توی مقاطع اکادمیک پیشرفت کرد و تکلیفشون مشخصه ... عدس پلو خیلی حس خوبی داشت

مامان نگار

مردم از خنده وقتی دیدم توضیحات بابا جون باعث شد صبح زود برید مشهد ماهم همین وضع داریم خدا رو شکر که خوش گذشته همیشه شاد باشید عزیزم دوستتت دارم[ماچ]باور کن اینو از ته ته دلم گفتم و خیلی دوست دارم هم از نزدیک ببینم و هم بیشتر و خصوصی تر صحبت کنیم[قلب]