ب.الماسکه

سلام

این هفته رو صرفا به قصد استراحت شروع کردم و کاملا هم موفق بودم!!!!!!!!!!!!! روز شنبه یک نی نی به جمع شرکت ما اضافه شد و برای دیدنش رهسپار بیمارستان شدم و در نتیجه دیر به بچه ها رسیدم. یکشنبه دوباره دیر رسیدم و دوتایی یکصدا پرسیدند دوباره رفته بودی دیدن نی نی؟ دوشنبه تمرینات موسیقی برقرار بود. سه شنبه اولین جلسه رباتیک برگزار شد و در نتیجه تکالیف انجام نشد و از لحظه ای که به خونه رسیدیم به کوب مشغول شدند و خوشبختانه در اخرین لحظات اعلام تعطیلی شد. چهارشنبه در منزل و با باباجون استراحت کردند. کلاس یوگای 5 شنبه به دلیل الودگی هوا تعطیل شد. عصر هم تولد پرستش جون بود که توی کارت نوشته بود با لباس عجیب و غریب بیایید. منهم که سرشار از ایده. پس از گشت و گذارهای متعدد در خیابان برای دیبا لباس ز.ورو و برای پرند بال فرشته مهربون گرفتم و موضوع به خیر و خوشی خاتمه یافت. تمرین جمعه هم برقرار  بود. وقتی داشتیم از تولد بر می گشتیم دیبا پرسید وقت  نماز تمام شده؟ گفتم نه هنوز و گفت که می خواد نماز بخونه و از اون زمان با جدیت داره نماز می خونه.( البته در هر نوبت فقط 2 رکعت) منهم اصراری نمی کنم فعلا می خوام که خودش جلو بره. پرند هم که پا به پا حرکت می کنه.

برای پرند روی گونه هاش دوتا قلب کشیدم که با داد و بیداد گفت دلم نمی خواد مواد شیمیایی به صورتم بزنی و ناگزیر شدم که پاک کنم.

توی مدرسه، پرند در ضمن نقاشی روی مقنعه اش پر از پاستل میشه توی زنگ تفریح دیبا می بردش داخل دستشویی و مقنه اش رو با صابون میشوره و خیس سرش میکنه. مسئول ناهارشون متوجه میشه و مقنعه پرند رو میگیره و میشوره و برایش خشک میکنه و بهش میده و به من گفت که به بچه ها بگو که اگر مشکلی دارند به من اطلاع بدهند و خودشون وارد عمل نشوند ( اگر روحیه خواهر بزرگتری دیبا اجازه بده). 

توی تولد پرستش جون یه پسر کوچولوی نازی بود که یه مدت طولانی اومده بود توی بغل من. دیبا و پرند هم گیر داده بودند که همین رو برداریم و ببریم خونه. و به هیچ صراطی هم مستقیم نبودند. با بیچارگی تونستم قانعشون کنم که این بچه خودش پدر و مادر داره.

پرند برای فردا فینال زبان داره که نمی دونم برگزار میشه یا نه چون تمام وسایل زبانشون در مدرسه بود و هیچ کتابی برای مطالعه نداشتند.

خودم توشت: نهمین سال هم گذشت و من نتونستم مشهد باشم. زندگی همچنان جریان داره.

خداحافظ  بیا علی ( یا علی)

فال حافظ امروز

هواخواه توام جانا و می دانم که میدانی

که هم نادیده می بینی و هم ننوشته می خوانی

/ 18 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد مامان حسین

اینجا پر از جزئیات قشنگه. پر از حس زندگی. خیلی کار دیبا جان جالب بود که مقنعه پرند جون رو برد و شست. ای جونم.

daisy

باریکلا به دیبا با این روحیه مسئولیت پذیری و خواهر بزرگتر بودن[ماچ] حالا خوبه دخترا به پسر کوچولو حسودیشون نشده و گفتن ببرینش خونشون معلومه دخترای مهربونین[قلب]

باتو مهتاب

سلام مامان خانم .... وای خدا وقتی رسیدم به اون قسمت که نوشته بودین بچه ها پیر داده بودن که همین رو برداریم ببریم خونه از خنده ترکیدم .... خیلی جالب بود... من عاشق شخصیت دیبا جان هستم . واقعا خانمه ... مسئولیت پذیر و مومن . خیلی دوسش دارم . خدا براتون نگهشون داره.

ثمانه مامان مهدیار

سلام خانومی.... چقدر لذت بخسه که بری مدرسه و این چیزها رو راجع به بچه ها بشنوی... امیدوارم تا آخر آخرش این دوتا وروجک همینطور روزای شادی رو برات فراهم کنند. یه سوال خانومی: بچه ها مطرسه کیف در مدرسه میرن? متطورم اینه که تکالیفشونو تو مدرسه انجام میدن? چون اینجور که شما بعد مدرسه کلاسای مختلف میبری بچه ها رو وقتی برعی درس خوندن ندارن که... و اصلا خودتهم به انجام دادن تکالیف اشاره ای نمیکتی.... مهدیار پدر منو تا هفت جد در اورده سر تکالیفش....دایم هم خونه ایم و اخرشم رقت کم داریم!!!!

ثمانه مامان مهدیار

در ضمن روحشون شاد باشه انشالا[گل]

مامان پارمیدا

خواهری کردن دیبا رو عشقه ! خوبه همونجا تو دستشویی بچه رو کلا آب نکشیده سر تا پا[نیشخند]

مامان اشکان

آفرین به دیبا دختر با مسوولیت [بغل] خدا رحمتشون کنه