مادر بزرگ مجید!!!!!

سلام

پبج شنبه هفته گذشته هم به مهد و کلاس یوگا گذشت. روز جمعه یه سر رفتیم باغ پرندگان و بعد هم شهرک محل زندگی عمو شهاب ( همکار بابا جون) که خیلی زیاد به بچه ها خوش گذشت. شنبه خاله زیور و خاله سحر نازنین ، خاله لیلا و نگار جون یه سر به ما زدند و خاله شیرین هم که متاسفانه موفق به دیدارشون نشدیم. دوشنبه دیبا رفت اردو بهشت مادران که بعد از ظهر به صورت تربچه به خونه برگشت. ظاهرا اونکه قرار بود ضد آفتاب بیاره نیاورده بود و در نتیجه دیبا هم به دلیل کم رنگی پوست !!!!! دچار سوختگی اساسی شده بود. چهارشنبه مراسم اختتامیه دوره زبان مدرسه بود که بچه ها یه تاتر جالب اجرا کردند و با اون لهجه قشنگشون احساس کردم که چقدر میس ندای عزیز برایشان زحمت کشیده. همچنین کارهای کامپیوتریشون که شامل مباحث علوم بود رو هم دیدیم. پنج شنبه به رفتن مهد و خونه خاله مهشید و خوردن آش پشت پای گل پسرها  و رفتن به منزل عمو علیرضا و خاله آتوسا گذشت. امروز هم یه سر تا پارک آبشار و دریاچه چیتگر رفتیم .

باغ پرندگان قشنگ بود اگرچه که ورودی پارک با اون پرندگان داخل قفسهای فلزی ، توی ذوقمون زد. اما بخش پرندگان آبزی قشنگ بود و پرند یه مدت طولانی ایستاده بود و رفته بود توی وضعیت خواب فلامینگوها با یک پا در هوا!!!!!شهرک خونه عمو شهاب هم واقعا قشنگ بود کلی چرخیدیم و بعد رفتیم منزل عمو و موقع خداحافظی هم کلی توی محوطه بازی بچه ها بازی کردیم .

جمعه به محض اینکه رفتیم منزل عمو شهاب، پرند آروم دم گوشم گفت برامون توت فرنگی می گیری؟ با التماس گفتم آره حتما ( هفته قبل توت فرنگیهای یخچال رو در وضعیت  کپک زده به سطل زباله هدایت کردم!!!!!) . تو رو خدا هوامون رو داشته باش چون اولین باره که اومدیم منزل عمو. پرند هم خیلی جدی نشست و تا آخر مهمونی با اصرار عمو دوتا توت فرنگی برداشت. شنبه ظهر باباجون به من زنگ زد که توت فرنگی گرفتم. یکشنبه صبح پرند اصرار کرد که برای مهد برام از این میوه ها بگذار. بهش گفتم شاید مامان و بابای بعضی از دوستهایت وقت نکرده باشند براشون بگیرند بعد دوستهات دلشون بخواهد. گفت بهشون میدم. نتیجه اش این شد که بعد از ظهر که اومد پرسیدم امروز میوه هایت رو خوردی؟ گفت آره . خودم فقط یه گوجه سبز خوردم. روز دوشنبه دوباره به من گفت که فقط یه زردآلو خورده و روز سه شنبه  فقط یه توت فرنگی!!! روز چهارشنبه گفت که کلی پفیلا، آلبالو خشک و انواع و اقسام تنقلات رو همکلاسیهاش به جبران چند روز گذشته بهش دادند و بدین ترتیب کلی ذوقمرگ شد که به دوستهاش خوراکی داده. 

شنبه بعد از ظهر چند ساعتی در کنار خاله جونهای زمان کودکی بچه ها و به قول باباجون، مهمونهای ویژه بودیم. باباجون به بچه ها گفت که هرگز نباید محبتهای این دوتا نازنین رو فراموش کنند . خاله زیور و خاله سحر عزیز هم کلی برای بچه ها هدایای قشنگ و به یاد موندنی اورده بودند.

چند روز قبلش که یه سر زده بودیم به وبلاگ نورای عزیز در جریان کرمهای ابریشمش قرار گرفتم و با مرکز پرورش کرم تماس گرفتم و  شنبه صاحب یک جعبه 25 تایی کرم شدیم. بچه ها خیلی خوششون اومده و منهم کارم در اومده . توی خیابون از درختهای توت اویزون هستم و دارم برگ می چینم. یکشنبه صبح پرند گیر داده بود که اینها ظهر چی بخورند؟ حالا تو بردار و ببر شرکت و ظهر بهشون برگ توت بده!!!!! بهش گفتم باباجون کرج هست بهش میگم ظهر سر راه بیاد و به اینها غذا بده  و برگرده!!!!! و به این ترتیب قبول کرد که کرمها خونه باشند.

یکشنبه بعد از ظهر با بچه ها رفتیم س.وپ.ر سر خیابون و برای دیبا کلی خوراکی گرفتم که برای اردو ببره. دوشنبه صبح که داشتم دیبا رو  راهی می کردم و یک زیر انداز 10 نفره (در حد اون رختخواب پیچی که مادر بزرگ مجید بهش داد که ببره اردو ) زدم زیر بغلش که وقتی خسته شد بشینه روی اون، خودم دیگه از خنده ولو شده بودم کف زمین و اون زمان بود که متوجه دل نگرانیهای مادر بزرگ مجید شدم. یادش به خیر و روحش شاد.

عصر که دیبا برگشت کلی از خوراکیهاش برگشته بود ولی دوتا ساندویچش و نوشیدنیهاش نبود و من ذوق زده پرسیدم دیبا جون ناهارت رو دوست داشتی؟ گفت یه دونه رو دادم به خانم سلطانی که بده به بچه هایی که خوراکی نداشتند. نصف اون یکی دیگه رو هم ریختم برای پرنده های طفلکی که توی پارک بودند!!!!! ( یه چنین بچه های خیری دارم). توی کلاس موسیقی این هفته هم خیلی وضعش بد بود. از شدت خستگی و تمرین نکردن حسابی ضعیف عمل کرد ولی قول داد که برای این هفته جبران کنه.

مراسم اختتامیه کلاس زبان هم خیلی خوب بود و بچه ها حسابی زحمت کشیده بودند. امتحان فاینال روز یکشنبه هست. کلاسهای درسی هم قراره تا 12 خرداد ادامه داشته باشه و کلاسهای تثبیت فارسی و ریاضی برگزار بشه.

مهمونی منزل عمو علیرضا و خاله اتوسا هم خیلی خوب بود. اردکهاشون رو دیدیم و انواع و اقسام برنامه ها رو برای دیبا و پرند اجرا کردند که حوصله شون سر نره و ساعت 11.5 به زور از اون خونه کشیدیمشون بیرون.

پارک آبشار رو دوست داشتم اما اون ساعتی که رفتیم ، آفتاب به شدت می تابید و علیرغم مصرف مقادیر متنابهی کرم ضد آفتاب، ترجیح دادیم که زیاد زیر آفتاب نمونیم.  دریاچه هم که هنوز هیچ چیز نشده کلی شلوغ بود و مردم زیادی اون اطراف می چرخیدند.

گل پسرهای خاله مهشید، هر کجا هستید موفق و شاد باشید.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد

نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد

/ 21 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان هیژا

یعنی برو خدا رو شکر کن دخترات بخشنده ن. من خوراکی می ذارم می گم با دوستات بخور، می گه نمی خوام خودم میام خونه تنهایی می خورم!

مامان نگار

قربون دختر دست و دلباز برم من که مثل مامانش مهربون و خوش قلبه[ماچ]

مامان ماهین

[قلب][گل]

لحظه عبور

سلام.هم وبلاگ قشنگی داریو و هم قلم زیبایی.تبریک میگم.مایل بودید سری هم به وبلاگ من برنید.البته خانودگی نیست، بیشتر فرهنگی است

لیلی مامان یونا

سلام اعظم جون اتفاقا من هم از کرم ابریشم های نورا جون خوشم اومد ولی هنوز اقدامی نکردم اینقدر که مامان تنبلی هستم [چشمک]

زهرا

سلام خوبین دوستای گلم؟ یادش به خیر قصه های مجید از ایده کرمهای ابریشم خیلی خوشم اومد. شاید برای محمد ابراهیم بگیرم.

مامان سارا

خوش باشین..... مواظب نمکدون های زندگیت باش. وبلاگت با حال هست.