انار

سلام

موهای پرند رو نیمه بسته بودم یه نگاه توی آینه به خودش کرد و گفت وقتی موهامو این شکلی می بندی سرم مثل انار میشه موهامو باز کن!!!!!!!!!!!!!

در راستای اموزشهای مهیج توی مهد دیبا میگه میدونی که خدا یه دفتر داره توش می نویسه که هرکسی چکار کرده؟ بعد آدمها رو می بره بهشت و جهنم؟ فکر کنم ارشیا بره جهنم چون سرکلاس هیچ وقت روی نیمکتش نمی شینه و همش داره حرکت می کنه. حالا اون وسط بیا و در مورد لطف و بخشش خدا صحبت کن مگه فایده هم داره؟؟؟؟؟؟

مامانم به دیبا گفت که باید تا عید حسابی بزرگ بشی. دیبا گفت باشه خوب غذا می خورم که تپل بشم. باباجون گفت اگه یه خورده کمتر ورجه ورجه کنی هم جواب میده ولی خاله سمیرا معتقد بود که اگه دیبا فقط روزی ۵ دقیقه کمتر حرف بزنه حسابی وزن می گیره!!!!!!

در راستای جعل تاریخ توسط باباجون، دیروز به من میگه یه بخش جدید توی خاطراتشون باز کن و این خاطرات جعلی رو هم ثبت کن. حالا بعضی روزها بخش بچگیهای غیرواقعی دیبا و پرند هم خواهیم داشت.

عسل: دیبا و پرند وقتی که بچه بودند خیلی عسل دوست داشتند!!!!! بعد یه روز موقع صبحونه یه لحظه ما از دیبا غافل شدیم .یه مرتبه یه صدایی شنیدیم که میگه کمک کمک. رفتیم سر سفره دیدیم دیبا رفته توی شیشه عسل و اونجا گیر افتاده!!!!!

شیر: دیبا و پرند توی بچگیشون شیر هم خیلی دوست داشتند!!!!!!!!!!یه روز رفته بودیم باغ وحش. جلوی قفس شیر یه مرتبه یه خانمی داد زد که مراقب بچه هاتون باشین. تا نگاه کردیم دیدیم دیبا و پرند چسبیدند به قفس آقا شیره و فکر کردند که شیر خوراکی هست و می خواهند اون رو بخورند.

نکته جالب توجه اینکه همزمان با این داستانها کشش به شیر و عسل ایجاد شد ولی در حد همون لحظه بود.

خودم نوشت: از دوستان عزیز که ساکن یوسف آباد هستند خواهش می کنم در صورت امکان ١٠ دقیقه وقت بگذارند و با پر کردن پرسشنامه در این طرح شرکت کنند. یه پایان نامه کارشناسی ارشد هست که امیدواریم اثرات خوبی داشته باشه.  متشکرم.

راستی جلسه چهارشنبه که قرار بود ساعت ٢ برگزار بشه دفتر آن مقام مسئول اشتباهی بهشون گفته بود ساعت ٩ هست و ایشون اومدند شرکت ما در حالیکه همه مدیران توی هیات مدیره بودند و ایشون هم بهشون بر خورد و رفتند در حالیکه بعد معلوم شد که اشتباه از سوی خودشون بوده. در نتیجه زحمات یک هفته ما به باد هوا رفت. جالبتر از همه مدیر ما بود که ساعت ١١ اومد سراغ من و گفت چرا جلسه رو به هم زدی؟؟؟؟؟ چرا نرفتی با ایشون توی جلسه؟؟؟ گفتم ما تا اومدیم فایل رو ببریم توی سالن کنفرانس ایشون به دفتر خودشون رسیده بودند. ولی خدا رو شکر که معلوم شد مقصر واقعی من هستم و نه منشی دفتر ایشون!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد

به می بفروش دلق ما کزین بهتر نمی ارزد

/ 26 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خاله سمیرای دیبا اینا

اسفند واسه باباجون یادت نره ها. بعدش هم اونجوری موهای پرند رو نبند حااااال من بهم می خوره از اون مدل خودت می دونی که!!! بابا سال 57 دخترا اون مدلی می بستن موهاشون رو. رو اعصاب من بندری نرو میام می زنم خودمو یه بلایی سرم میادا

لاوین

سلام دوستان.خوبین؟.چه می کنین با گران شدن خوراکی های خوشمزه پشت ویترین مغازه ها؟به من سر بزنین

آزاده مامان دیانا

داستانهای جعلی فکر کنم از بخشهای پرطرفدار اینجا باشه.واقعا قدرت تخیلشون منحصر به فرده[ماچ][ماچ]

آرزو

وای خدا چقدر عکسای بچه ها خوشگل شده

برمودا

سلام خیلی اتفاقی وبلاگتون رو دیدم بعد از اینکه صفحه اصلی رو خوندم از مطالب و قلمتون خوشم اومد و از اولش رو شروع کردم به خوندن تا مهر86رو خوندم سر فرصت بقیه رو هم میخونم... امیدوارم فرزندان گل تون سالها زیر سایه شما و در پناه حق خوش و خرم باشند

ننه نارگلی و نگار

سلام دوستم بی خودی چرا به شرکت ضربه می زنی؟؟؟با این چیزا اون مدیر بدبختتون!!! از کار بی کار نمیشه که [نیشخند] یادت باشه جلوی نارگل خاطره تعریف نکنی که من سالیان سال گرفتار می شم همون عسلو نمی خوام اصلا بخوره[ناراحت] راستی اگه اناری خوشش نمیاد یهو تصمیم نگیری بری کل موهاشو بزنی[عصبانی]

لیلیان

حالا نمیشه یه عکس از این مدل اناری بزاری؟

فرناز ( مامان دینا )

چه داستانهاي قشنگي براشون تعريف ميكنيد كه يكم بيشتر شير بخورند . اين بچه ها كه آدمو ميكشن تا يكم بيشتر بخورن . ايشالا حسابي وزن بگيرن . [ماچ][ماچ]