دامپزشک عزیز ما

سلام

پرند اومده میگه کسری امروز یزگیر آورده بود. ازش پرسیدم چطور چیزی بود؟ گفت یه چیز قهوه ای بود. هانا و خاله اکرم دوست داشتند ولی من حتی امتحان هم نکردم. با تحقیق و بررسی فهمیدم ازگیل اورده بوده.

دیبا اولین انشا رو یکشنبه نوشت . توضیح داده  که چون حیوانات رو دوست داره می خواد که دامپزشک بشه . در اخر تاکید کرده  که « باز هم می گویم من حیوان دوست دارم و خانم سلطانی دوستتان دارم و مادر دوستت دارم» فقط با باباجون روی هوا بودیم از خنده . به ویژه با اون تاکیدی که بر دوست داشتن حیوانات کرده بود و بعد از اونهم یه دوست داشتن من و معلمش اعتراف کرده بود. معلمشون گفته بود 3 خط بنویسید کافی هست اما دیبا گفت من نوشتم و یه صفحه شد.بهش گفتم باید حسابی کتاب بخونی تا لغتهای زیادی یاد بگیری و بتونی انشاهاتو خوب بنویسی. گفت من اصلا دوست ندارم از کتاب بنویسم چون خودم می تونم از خودم بنویسم.

پرند میگه فقط دوست دارم بخورم و بخوابم تا دلم تپل بشه.  ( این یکیت هم به خودم رفته)!!!!!!

کتاب باباجون توی یه جشنواره به عنوان کتاب برتر انتخاب شد. باباجون داشت با هیجان برای من تعریف می کرد. دیبا با خونسردی گفت تا حالا خودت این کتاب رو خوندی؟؟؟؟باباجون گفت مثل اینکه خودم ترجمه اش کردم. دیبا گفت خوب تو انگلیسیشو خونده بودی فارسیش رو که نخوندی!!!

سه شنبه پرند رفت سینما برای دیدن فیلم ا.ختاپوس. صبح به من گفت میشه تو هم از شرکت مرخصی بگیری و با من بیایی؟ گفتم برم به رئیسم بگم که می خواهم برم مرخصی تا با دخترم برم سینما کلا منو از شرکت می اندازه بیرون. چون توی این مدت یا اومدم تولدت یا رفتم جلسه توی مدرسه دیبا. گفت خوب اشکال نداره برو یه شرکت دیگه. گفتم اونجا می پرسند چرا از اون شرکت بیرونت کردند بعد من بگم می خواستم با دخترم برم سینما  منو قبول نمی کنند. گفت اشکال نداره برو یه شرکت دیگه ولی وقتی ازت پرسیدند چرا از اون شرکت بیرونت کردند چیزی بهشون جواب نده!!!!!!!!!!!!!

داشتیم می اومدیم خونه که یه خانوم مسن جلوی من رو گرفت و یه ادرس رو داد و گفت اگه ممکنه من رو برسون.  تاریکی و سرما توی اون خیابون سوت و کور مانع از این شد که به امان خدا رهاش کنم. وقتی رسوندمش دیبا گفت مگه به ما نگفتی که با غریبه ها صحبت نکنیم خودت چرا با این غریبه صحبت کردی؟؟؟ واقعا نمی دونستم چی بهش بگم.

خودم نوشت: تاکی باید کار و زندگیم رو رها کنم و دنبال رفع سوء تفاهم دیگران باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

/ 28 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نگار

ای جونم چه قدر به اون قسمت دوست داشتن حیوان خندیدیم نازی جیگر این دخمل شیطون بلا رو برم من مامانی من شرمنده ام یه مدت نبودم شدیدا درگیر بودم امااز حالا به بعد یه خورده وقتم آزادتره خوشحالم که هنوزم به یاد مایید امیدوارم بتونم مهربونیاتونو جبران کنم و شایستگی ادامه دوستی با شما رو داشته باشم[ماچ]

زهرا

سلام اعظم جون انشای زیبایی بود. بخصوص جملات تاکیدی آخرش[نیشخند] پرند عزیز عاشق راه حل ارائه دادنهاتم! اگه بدونی اوضاع شرکتها الان چه جوریه از این پیشنهادا به مامان نمیدی[قلب]

مامان اشکان

سلام تولد دختر گلم مبارک باشه البته با تاخیر...تبریک به بابایی به امید موفقیتهای بیشتر...قربون دیبا جون برم عجب انشایی نوشته[لبخند]

من و پنجاه درصد خودم

چه جالب ...که مشهدی هستید..این پارک جدیدی هست تو منطقه هنرستان مشهد .پارک خیلی کوچیک ولی پر درخت...در حقیقت یک فضای سبز...خوشحال شدم..دوستم.[چشمک]

نگار مامان بردیا

یعنی رسما من مردم از خنده.خدا هردوتاشونو حفظ کنه

باتومهتاب

خوشم می یاد دیبا جون اول به دوست داشتن حیوان تاکید کرده بعد دوست داشتن معلمش ... چه دنیای جالبی دارن این بچه ها .. برنده شدن کتاب اقای پدر هم مبارک باشه ...

مامانشون

سلام دوستم الهی بگردم چه انشا خوب و خوش خطی نوشته[قلب] انتخاب کتاب باباجون هم مبارک باشه

ارغوان

:))))خیلی خوب بود اون انشاش:دی اینا اینقد باحالن ایانا به مامانشون نرفتن؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند][قلب]ببوسیدشون حسابی و راستی مام به داشتن دوستی مثه شما افتخار میکنیم[بغل]