لباسشويی

سلام

عمو اومده بود خونه ما و لباسهاشو آورده بود که داخل لباسشویی بریزه. خودش تمام کارهاشو انجام داد و من فقط پودر ریختم و روشن کردم. کارش که تمام شد لباسها را داخل کیسه گذاشت و خداحافظی کرد که بره. یک مرتبه برگشت و گفت چرا دیبا  اینجوری به من نگاه می کنه ؟ قیافه دیبا دیدنی بود از چهره اش به شدت نگرانی می ریخت. پرسیدم چی شده مادر ؟ گفت : عمو داره لباسهای بابا را می بره. حالا بیا توضیح بده که نه مامان لباسهای خودش است و دیگر کار به اونجا رسید که تمام لباسها از داخل کیسه در آمد و به روئت دیبا خانم رسید تا رضایت داد که عمو بره. 

خداحافظ بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دردم از یار است و درمان نیز هم

دل فدای او شد و جان نیز هم 

/ 4 نظر / 9 بازدید
خاله منصوره

دلم برای دو تا فرشته کوچولو خيلی تنگ شئه مامان مهربون روی خودت و فرشته هات را ميبوسم

مامان آرتا

الهی ... سلام عزيزم من شمارو پينگ کردم نميدونم چرا شما نميتونی حالا هر وقت نشد وقتی آپ کردی من برات پينگ ميکنم

مامان آرتا

سلام مامانی يه قرار وبلاگی داريم خوشحال ميشم اينبار شمارو ببينم وبلاگ آرشو ببينيد توضيح کامل داده مامان آرزو http://jiluah.persianblog.ir/