سفرنامه مشهد-۱

سلام

بالاخره پس از هفته ها قصه گفتن ما عازم مشهد شدیم.

اواسط مسیر دیبا حوصله اش سر رفت و گفت برگردیم مشهد.

وقتی اومد خونه مامان من و همه جا را بازدید کرد گفت : مامان جان چقدر خونه تون بزرگه. طفلکی زندگی توی آپارتمان کاملا وضعیتش را به هم ریخته و حالا که اومده و باغچه و حیاط را می بینه کلی ذوق زده شده.

وقتی رفتیم خونه آقای پدر را دید گفت : باباجون با تخت آبی همین جا بخوابیم. اونجا هم کلی توی زیر زمین با هم پینگ پونگ بازی کردیم و کیف کرد.

کلی هم توی بازار قسطنطنیه مشهد گشت و گذار کرد. داره حسابی بهش خوش می گذره.

بیا علی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم

ترا می بینم و میلم زیادت می شود هر دم

/ 1 نظر / 4 بازدید
سميرا

سلام.من خاله كوچواوي ديبا و پرند هستم. يادش به خير.ما هم يه زماني همسن اونا بوديم.و مث اونا با يه شكلات كلي كيف ميكرديم.اما حالا بزرگ شديم و همه چي يادمون رفته.حتي گنجشك ها.يادت به خير شازده كوچولو.