فامیل دور

سلام

این هفته به دلیل دوری مادر از خانواده ( رفتن به سرکار در 5 شنبه و جمعه!!!!) ارتباطات پدر و فرزندی قوی شد. تا حدی که دیبا پیشنهاد داد یه اتاق برای دیبا، یکی برای پرند و یکی برای بابا باشه و در برابر پیشنهاد باباجون مبنی بر فرستادن مامان به بیرون از خونه موافقت عمومی اعلام شد!!!!!!!!!!!!!!!!!

هر دو روز 5 شنبه و جمعه ، بچه ها با بیدار شدن در ساعت 5.5 صبح کلی ما رو شرمنده خودشون کردند به نحوی که باباجون معتقد بود اگر همسایه ها ما رو مانیتور کنند، حتما در سنجش عیار شیرینی عقلمون دچار اختلاف میشوند. روزهای کاری ساعت 7 صبح به زور زنگ ساعت و داد و بیداد از خواب بیدار می شوند و روزهای تعطیل 5.5 صبح.

روز 5 شنبه بعد از ظهر یه تاتر خیلی خوب  مهمون پانته آ جون بودیم ، به نام 3 ماهی در تالار هنر. دوستان خوبمون نارگلی، نگار طلا، آتور جون و آترین خانوم هم با ما بودند و بعد از تاتر هم به صرف پارک و اولویه و نوشابه مشکی مهمون خاله لیلا و غزاله جون. واقعا شب خوبی بود. بچه ها حسابی بازی کردند و ما هم حسابی درد و دل کردیم و خندیدیم. اما نمیدونم چرا هر چی بهشون اصرار کردم برنامه مهمون کردن بعدی رو همین الان فیکس کنید استقبال نکردند. یعنی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟

دیبا اومده می پرسه مامان ، این پسر عمویت ، مامانت رو هم می شناسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

از بس نیمه شبها این دوتا سر کنار من خوابیدن با هم جنگ و جدل دارند ، دیبا پیشنهاد تخت چهار نفره رو داد ولی پرند گفت 3 نفره هم کافیه. و در جواب پرسش باباجون که برای کیها باشه؟ پرند گفت منو مامان و دیبا!!!!!!!!! ( این به اون در. نوش جون باباجون!!!!!)

دیبا گفت که این یاسمن اصلا احساس نمی کنه سر کلاسه و باید به درس گوش بده. گفتم چطور؟ گفت خانم سلطانی داره درس میده یک مرتبه بر می گرده به من میگه دیبا چقدر قشنگ کشیدی!!! گفتم اون وقت تو دقیقا موقع درس دادن خانم سلطانی ، داشتی چکار می کردی؟ گفت داشتم داخل دفترچه یاد داشتم برای خودم نقاشی می کشیدم!!!!!!!!! ( درس گوش دادنت ته حلقم !!!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند

گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند

/ 20 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سميه

اييييييييييييييييييييييييييييي جونم دلم براتون تنگ شده هوارتااااااااااااااااااااااا يعني ميشه دخمل منم يه روز اينطوري شيرين زبوني كنه انشاالله

زهرا

سلام دوستم بابا ماشالله خیلی باحالین شماها. دلم براتون تنگ شده بود. دیبا و پرند رو ببوس[ماچ][ماچ] دست مریزاد مثل همیشه از خوندن هر جمله ای که نوشتی لذت بردم[قلب]

مامان نازنينها

من چقدر وقتي وبلاگ شما رو ميخونم دلم براي اين دوتا عسلي تنگتر ميشه ٠ مخصوصاً شيرين زبونيهاشون ٠ اين تيكه درس گوش دادن ديبا هم محشررررر بود

نگار مامان بردیا

بیا مادر اینهمه زحمت بکش!!!!!

پریسا مامان نازنین

اي جاننننننننننننننننننننننننننم با اين درس گوش دادنشون آخر ما رو مي كشن اين شيطون بلاها - [ماچ][گل][قلب]

مامان پارساپگاه

مامان مهربون و دوست داشتنی روزت مبارک

مرد کوچک من

قضيه سلطاني آخر خنده بود اعظم جوون روزت مبارك مادر مهربان[ماچ]

مامان روژین و رهام

بذار یه ریزه از این درس گوش دادن رو هم تو حلققققققققق من بذاره فداش بشم من [قلب]