پسر عمو

سلام

با پیچوندن کلاسهای آخر هفته، تعطیلات رو راهی مشهد شدیم. چهارشنبه ظهر حرکت کردیم و شب رو در هتل ک.املیا س.بزوار موندیم چون عمه ناگزیر بودند که زودتر به مشهد بروند. 5 شنبه صبح با دماغی سوخته از ادامه ماه رمضان به مشهد رفتیم. جمعه صبح با امیر علی جون حسابی بازی کردند. بعد از ظهر رو در آرایشگاه بودند و شب هم در مراسم ازدواج عمو حمید شرکت کردند. شنبه صبح ادامه بازیها با امیر علی جون و عصر هم یک سر به منزل مادر بزرگ زدیم و با باربد و روژا آتیش سوزوندند. یکشنبه صبح یاد خاطرات کودکی رو در کتابخانه ک.وچک ما گرامی داشتیم و کلی برای بچه ها لوازم تحریر خریدم. بعد از ظهر رفتیم سبزوار و شب هم مجددا با باربد و روژا آتیش سوزوندن رو ادامه دادند و دوشنبه صبح هم به طرف تهران ادامه دادیم.

توی هتل سبزوار که رفتیم پرند گفت که هتلهای انگلیس خیلی بهتر از هتلهای سبزوار هستند و مصرا اعلام کرد که می خواهد برگرد. چون بچه های ایران خیلی لوس و گریه کن هستند ولی همکلاسیهاش در انگلیس خیلی بچه های خوبی بودند. توی محوطه هتل با یک گربه کوچولو درگیر شده بودند  که خوشبختانه بانی خیر شد و ما تونستیم ساعت 12 شب به اتاقمون بریم و بخوابیم.

از آرایشگاه اومدیم بیرون بهشون گفتم اجازه هست توی خیابون روسری سر نکنم؟ دوتایی کلی خشمناک گفتند نخیر باید حتما حجاب داشته باشی. وسط مراسم اینقدر حجابم توی چشمشون خورده بود که دوتایی اومده بودند و می گفتن خالا اشکالی نداره می تونی روسریت رو برداری. ( اینچنین بچه های محکم و پا برجایی داریم!!!!!)

توی مراسم عمو، برخلاف انتظارمون پرند اصلا از جایش تکون نخورد ولی دیبا در دو نوبت با ر.قص ت.رکی حسابی غافلگیرمون کرد. پرند رسما از ساعت 10 خوابش یرد و دیبا هم داخل ماشین خوابید و در نتیجه مراسم عر.وس کشون رو از دست دادم. موقع خروج از سالن یکی از بستگان رو به دیبا معرفی کردم و بهش گفتم این آقای خوشگل پسر عمویت هستند. دیبا واقعا از داشتن این پسر عمو هیجان زده شده. ایشون 33 ساله  و متاهل هستند. بقدری دیبا سوژه شده که این چند روز بچه ها کلی سرکار گذاشتنش. اون روز داشتیم می رفتیم منزل مادر بزرگ پرسید الان احسان هم میاد اونجا؟ بهش گفتم اگر می اومد که تا حالا باید دیده بودیش. ولی به محض ورود از مادر بزرگ سراغش رو گرفت!!!!!ضمنا اعلام کرد که در آینده حتما با ایشون ازدواج می کنه که خاله مریم در کمال بی رحمی بهش گفت که احسان متاهل هست و بدین ترتیب بود که کاخ آرزوهای بچه فرو ریخت.

توی مسیر بازگشت مجددا داشتیم بیست سوالی بازی می کردیم. باباجون یه چیزی فکر کرد و اینها شروع کردند. دیبا پرسید: جان داره؟؟ باباجون: بله.  دیبا: انسانه؟/  باباجون : بله.  دیبا با هیجان مضاعف: احسانه؟؟؟؟؟؟؟؟ باباجون در حال کندن موهاش : نه دیبا جون!!!! پرند گفت باز نبینم جواب سوالت شید باشه هاااااااا!!!!!! خدا رو شکر جواب خود باباجون بود.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست

مت خاک درت بر بصری نیست که نیست

/ 14 نظر / 32 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد مامان حسین

سلام. آخ جون سفر. همیشه خوش باشید. این قضیه احسان خیلی بامزه بود. مخصوصا بازیه. بچه هم بچه انگلیسی. جنس بچه هاشونم بهتره.[خنده]

مامان پارمیدا

جواب بیست سوالی خوب گفته ها .... . راستی مگه شما تهران نیستید ؟ من متوجه نشدم این قضیه انگلیس چی بود؟[متفکر]

نازنین مامان آرتین

[ماچ][قلب]

مامان اشکان

[بغل][بغل][بغل]

مرد كوچك من

اي جانم قضيه احسان خيلي بامزه بود بخصوص مطرح شدنش در 20 سئوالي[خنده]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دوست من دعا کن قسمت ما هم بشه هم مسافرت هم انگلیس هم پسر عمو برا دخترامون (ما کلا آرزو به دلیم )[چشمک]

behrang

به راستی که... " مجــازی " نـیســـت این " حـقیقت " کــه دوســـتان " مجـــازی " مــن " حــقـیقی تـرین " حــقیقت زنـدگی مـنند !

ارغوان

کلا پسرعموشون خیلی مدنظرشونه :دی