خانوم لگو

سلام

در طی هفته گذشته اتفاق خیلی چشمگیری نیفتاد. فقط پرند بایستی که از هفته آینده فلوت رو شروع کنه. توی کلاس روباتیک هم قورباغه درست کردند. برای کلاس یوگا هم باید نقاشی پاییزی رو می کشیدند که فراموش کردیم ببریم و برای هفته آینده قرار هست که شیر رو هم به نقاشی قبلی اضافه کنند. به مناسبت هفته خانواده هم از طرف مدرسه یه اردوی خانوادگی برای اطراف کاشان گذاشتند که پس از بررسیهای بسیار به این نتیجه رسیدیم که ما ادم سفر با اتوبوس و خوابیدن داخل چادر توی هوای اواخر آبان و در شبهای سرد کویری نیستیم. منتها به دیبا قول دادم که حتما در اولین فرصت اواخر بهار این تور رو خودمون خواهیم رفت. ضمنا سه شنهب هم برنامه عکاسی پاییزی مهد بود که پرند عصر گفت خیلی دیر ناهار خوردم چون لباسهایی که برام گذاشته بودی زیاد بود (3 دست) و تا عصر همینطوری آقاهه داشت ازم عکس می گرفت ( فکر کنم ورشکسته بشم!!!! - مرتبه قبلی 19 تا عکس از هردوشون گرفته بود)

توی شهریور که رفته بودیم مشهد، پرند یک جعبه خالی داشت که  مربوط به ش.ورتهای خریداری شده بود که به داخل کمد منتقل شده بودند و بعد داخلش رو پر از پوست آدامس کرده بود و کل مدت سفر هرجا که می رفت اون جعبه هم همراهش بود و اساسا روی اعصاب خاله سمیرا بود. وقتی برگشتیم توی یه اقدام اون رو انداختم بیرون. حالا از دیروز راه افتاده دور خونه که اون جعبه ام کو ؟می خواهم برای عید که میریم مشهد با خودم ببرمش. در ضمن یک کیف هم داره که از زیر دستم در رفته و بندش کنده شده حالا اون رو هم پر از عروسک و اسباب بازی کرده و اماده گذاشته کنار.

پرند گفت خانوم لگو پرسیده که مامانت از چی می ترسه؟ گفتم از اینکه غذاش بسوزه!!!!!! بعد خانوم لگو گفته اگه مامانت سکته ( سکسکه ) کرد بهش آب نده باید بترسونیش و بهترین کار اینه که با لگو بزنی توی سرش یا بگی غذا سوخته!!!!!!!!!!! 

توی کلاس یوگا معلم برگشته به پرند میگه باید بری برای بالانس. میگه نمیرم. معلم میگه چرا؟ پرند میگه آخه اگه بالانس بزنم بلوزم میره بالا و دلم معلوم میشه. بابام گفته مواظب باشین که دلتون از زیر لباس بیرون نباشه( در راستای سرما خوردن و از این چیزها)!!!!!!!!

در راستای لغت یابی پست قبلی امروز دیبا به پرند میگه I am LOT. و پرند ترجمه می کنه که من آدم بی.شعوری هستم!!!!!!!!!!!!

عاشق تلفنهای عصرگاهی بچه فسقلیهایی هستم که زنگ می زنند خونه و  با دیبا کار دارند و ضمن پرسیدن درسها در مورد کلاس صحبت می کنند و صدای هر هر و کرکر شون میره هوا.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهناز

سلام ممنون دوستم ای جونم ازاون ترجمه کردنت خاله [ماچ]

ثمانه مامان مهدیار

پاشو خواهر غذات سوخت... نشستی داری کامنت چک می کنی؟؟؟[خنده]... راهکاره اخرش بوده[خنده]

صبا مامان ستاره

ممنونم که به یادم بودی ...[قلب] این تلفنهای عصرگاهی واقعا دلچسبن ..[ماچ]

daisy

این معلم لگو چقدر خشنه[تعجب]

مامان اشکان

الهی من فدای جفتشون بشم ...اعظم جان تو رو خدا یه وقت سکسکه ات نگیه...خانمش عجب راهکارهای به بچه ها یاد میده

سمیه

سلام دوستم خوبی ؟؟ جیگر طلا ها خوبن؟ ببین یه سوال شما که کارمندی و ماشالله با این انرزی به این شازده خانوما میرسی؟؟؟ من همش فکر میکنم دیگه نمیتونم برم سرکار یعنی میترسم نتونم به پریا دیگه خوب برسم یه موقعهایی فکر میکنم استعفا بدم نمیدونم چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مونس

رای یادت نره عزیزم . لینکش تو وبلاگم . مرسی.[بوسه]

باتو مهتاب

وبلاگ بچگی های دیبا و پرند یعنی زندگی ساده و معصومانه ادامه دارد...چه حس خوبی داره اینجا ... یه مدت که نمی یام دلتنگ میشم

دریا مامان شنتیا

کلی به بامزگیاشون خندیدم.انصافا تو هم با مزه می نویسیا.این بچه ها ی مذهبیتو ببوس و بیا که آپم.