دو هفته گذشت

سلام

دوباره افتادیم روی دور تند . کلاسها و درسها و کارها داره به خوبی پیش میره. موسیقی داره لنگ لنگون جلو میره. یوگا هم فعلا تعطیل. این روزها دوچرخه سواری هم بهمون اضافه شده. روزی یک ساعت. خدا رو شکر همسایه ها یاری کردند و از ترس آسیب ندیدن ماشینهاشون پارکینگ را برایمون خلوت کردند. آموزشها تقریبا به پایان رسیده  و داریم تکملیلیها رو انجام میدیم. ملالی هم نبود به جز دوتا بدن کبود و یک دست باند پیچی شده که امیدوارم به زودی رفع بشه. چهارشنبه هم با باباجون عملیات سربالایی کوچه رو داشتند که موفقیت آمیز بود. طی هفته گذشته عروسی مائده جون رفتیم که با چهره ای کاملا ناشناس و دور از چشم بقیه همکارهای باباجون حسابی شیطونی کردیم. در بدو ورود هم هر دو نفر کلاه و کتشون رو بیرون اوردند . شانس اوردم که پیژامه براشون نبرده بودم وگرنه دامنهاشون هم بیرون می اومد. کلا حس کرده بودند خونه خودمونه!!!!!!! این هفته هم عمو احمد مهمان ما بودند که با کتابهای خوبی که برامون هدیه آوردند کلی دیبا و پرند سورپرایز شدند.  در هفته گشته دیبا موفق شد در مدرسه به خاطر آب بازی در زنگ تفریح به مدت دو زنگ تفریح جریمه بشه. هفته گذشته هم با معلم پرند جلسه داشتیم که باهامون خداحافظی کردند و گفتند آخرین جلسه امسال هست. حالا برای کلاس دوم نمی دونم چی میشه و معلم پرند که خواهد بود.فعلا داریم برای روز معلم آماده میشیم و برنامه های پایان دوره زبان.

توی یک اقدام هیجان انگیز و در یک روزی که کلی کار داشتم مقادیر متنابعی باقلا خریدم و در نتیجه با دخترها نشستیم به تمیز کردن. دیبا اون وسط پرسید اینها رو داریم تمیز می کنیم که بعدا به جای هل ازشون استفاده کنیم. با تعجب گفتم نه. گفت پس به جای پسته استفاده می شوند؟ این بچه تا حالا باقلا به چشمش هم نخورده بود.خدا رو شکر که توی خونه دید وگرنه توی مشهد دوباره آبرو برام نمی موند.لازم به ذکره که دیگه غذای مدرسه رو هم تحریم کردند و کلا هر روز از خونه غذا می برند.

برای روز مادر دوتا بلوز کادو گرفتم به همراه یک جعبه پر از شیرینی و با این توضیح که چون از بلوزها خیلی خوشمون اومد این شیرینیها رو گرفتیم که بخوری و چاق بشی و بلوزها اندازه ات نباشه و ما خودمون بپوشیمشون!!!!!!!!! ( امسال برای اولین بار به کمد لباسهای مامانم پاتک زدم و چه زود نتیجه اش رو دیدم!!!!!!!!!!)

پرند ظ رو یاد گرفت و گفت چون نوشتن اسمت رو یاد گرفتم باید برای دوستهام شیرینی ببرم ما هم که آماده!!!!!!!!!!!(چنین خانواده خجسته ای هستیم ما)

دیبا اینجا رو پیدا کرده و حالا شبها قبل از خواب دوست داره که خاطرات کودکیش رو بخونیم و با هم بخندیم.

خودم نوشت: یادم باشه به خاطر وضعیت موجود ناشکری نکنم. شاید فردا به شیرینی امروز نباشه.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

/ 4 نظر / 34 بازدید
مریم مامان سروش

خسته نباشین. هفته پر از موفقیتی رو گذروندین. مخصوصاً اون توفیقی که در اثر آب بازی کسب کردین بسیار شیرین و نشاط آور بود[چشمک]

m☂شـــــــღــAr

هلو علیکم سیستر بانو جریان این پاتک چی بود؟[نیشخند] البته بچه درست گفته..الان این بستنی صنعتی هارو ک میگیریم روش نوشته پسته ای..ولی وقتی میخوریش میفهمی یا تخم آفتابگردونه! یا باقالا.. دوچرخه سواری شون هم مبارکک[پلک]

علیزاده

سلام مطالب خیلی ارزنده ی دارید استفاده کردیم به ما هم سربزنیداگرتمایل به لینک بودین خبربدین؟