پارک

سلام

دیروز از طرف مهد دیبا را بردند پارک. منهم از صبح نگران بودم. در نتیجه وسط روز از شرکت زدم بیرون و رفتم پارک. دوربینم را هم بردم. لحظه ای که رسیدم نشسته بودند روی موکت و داشتند چاشت می خوردند. مدیر مهد به دیبا رسید و داشت می گفت قربونت برم کاشکی دوربینم را آورده بودم که ازت عکس بگیرم. من از این طرف برایش دست تکون دادم و دوربین را بهش دادم و اونهم از دیبا عکس گرفت . چون من پشت سر بچه ها ایستاده بودم دیبا و همکلاسیهاش منو نمی دیدند. در همین بین یکی از بچه های سال بالایی از گروهش جدا شد و دوان دوان اومد و گفت دیبا مامانت اومده . من رفتم زیر یک درخت و دیبا هرچی گشت منو ندید. عصر که رفتم دنبالش کلی از پارک برایم تعریف کرد.   خیلی خوشش اومده بود.

خداحافظ بیاعلی ( یاعلی )

فال حافظ امروز

دلم جز مهر مهرویان طریقی بر نمی گیرد

زهر در می دهم پندش ولیکن در نمی گیرد

/ 0 نظر / 9 بازدید