خونه جدید!!

سلام

چهارشنبه ساعت ۵/٢ بعد از ظهر رفتیم به طرف محمود آباد. قضیه این بود که باباجون باید توی یه سمینار شرکت می کرد .خوب طفلکی گناه داشت تنهایی بره شمال!!!!!!!!!شیطان این بود که منهم علیرغم اتفاقات هیجان انگیز هفته گذشته مرخصی رو نوشتم و ساعت ۵/١٢ از شرکت اومدم بیرون ( خدا رو شکر امروز مرخصی امضا شده روی میزم هست یعنی بابت ٣ ساعت چهارشنبه غیبت نخوردم). خدا رو باز هم شکردیبا از روز ٣ شنبه عملیات اطلاع رسانی رو به بهترین وجه ممکن انجام داده بود بطوریکه ٣ شنبه بعد از ظهر که باباجون رفته بود بگیرشون همه مربیها بهش گفته بودند سفر خوش بگذره . در ضمن یه سخنرانی ویژه هم برای مامان آیین جونم برگزار کرده بود. نزدیک ساعت ٧ رسیدیم به محل برگزاری سمینار و یکی دیگه از دوستان باباجون هم که مثل ما فکر کرده بودند که یه وقت خدای نکرده باباجونشون از شدت تنهایی غصه نخورند هم بودند. خلاصه بچه ها خیلی بهشون خوش گذشت. فقط پرند از دست آریو شاکی بود چون می گفت این همش منو می چلونه. قهقهه

دیبا- شهریور ٨۴

دیبا- مهر ٨٨ (تو کی اینقدر بزرگ شدی دختر مادر؟؟)

اینجوری نگام نکن

آفتاب بدیم خدمتتون؟(آریو- دیبا- پرند)

پرند داشت ماسه بازی می کرد بعد دستهاشو زد روی لپش. می گفت خاتهای (خاکهای) موج بزرگ رفت رو لپم!!!!!!!!!!!!ماچ

پرند با دیدن دریا ، یاد خاله لیلا و سفر رشت افتاده بود و می پرسید پس نسیم و سپهر کی میان اینجا؟؟؟ قلب

صبح جمعه دیبا بیدار شد و با گریه می گفت من این خونه رو بیشتر دوست دارم. دیگه همینجا بمونیم. هرچی براش توضیح دادم که اسباب بازیهات نیست. هیچی اینجا نداری قبول نمی کرد و می گفت همینجا خیلی خوبه. بغل

به حدی کمپ قشنگ بود و اینقدر هوا عالی بود که شرکت کنندگان محترم در سمینار به جای حضور در سالن گروه گروه مشغول عکس گرفتن کنار دریا بودند. بعد هم به مسئولین برگزار کننده پیشنهاد شد که از این به بعد هر سمیناری که داشتند همونجا برگزار کنند.شیطانشیطان

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

حال دل با توگفتنم هوس است

خبر دل شنفتنم هوس است

 

/ 20 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مادر دو قلوهای ناهمسن

سلام آفرين مقايسه 84 با 88 واقعا ستودني بود چقدر قشنگ گذر زمان رو نشون دادين [ماچ][ماچ][ماچ]

مامان نورا

چه خوب که بلاخره عکس گذاشتی دوست جونم ...دلمون برای بچه ها تنگ شده بود ... عکس اول رو که دیدم شوکه شدم گفتم نکنه مامانی یکی دیگه .... ؟؟!!![شیطان] بعد زیر عکس رو خوندم و کلی خندیدم ... مامان دیبا و پرند عزیز یه پستی گذاشتم و از همه ی دوستان با تجربه ام خواستم کمکم کنند ... راستش شما یکی از اون دوستانی هستین که در این مورد خاص خیلی روی تجربه تون حساب می کنم ...جدی جدی کاسه ی چه کنم چه کنم دستمه ... ممنون می شم بهم یه راهنمایی بدی [خجالت]

مامان نورا

مرسی دوستم از کمکت ... امیدوارم مامانها از این پست من برداشت بدی نکنند ، چون کسی نمی دونه که من چه مهد های بدی دیدم و تصورم از مهد یه فضای روشن و باز و دلچسب بود ،‌راستش یکی دو تاشون خیلی داغون بودند که البته من فکر می کنم محل به محل این موضوع متغیره ... در هر صورت ممنون از راهنماییت ... می دونی یه مشکل اساسی ای که دارم اینه که نمی تونم بین بودن نورا در مهد و یا بودن پیش پرستارش تصمیم بگیرم ، اگر مجبور بودم انتخاب برام ساده تر می شد ، اما خب مجبور نیستم ... در ضمن من هم دوست دارم که نورا در مهد تعامل با بچه های دیگه ، دوستی و محبت رو یاد بگیره و مهمترین هدفم اینه از مهد فرستادنش اما خب بعضی ها هم می گن که بچه بیشتر شیطون و بی ادب می شه و ... خلاصه که حسابی گیج شدم ، معمولا به درایت خودم اتکا می کنم اما در این مورد حسابی مستاصل شدم و می ترسم اگه پشیمون بشم پرستارش رو از دست داده باشم و دیگه راه برگشتی نداشته باشم ...

مامان نورا

مرسی دوستم از کمکت ... امیدوارم مامانها از این پست من برداشت بدی نکنند ، چون کسی نمی دونه که من چه مهد های بدی دیدم و تصورم از مهد یه فضای روشن و باز و دلچسب بود ،‌راستش یکی دو تاشون خیلی داغون بودند که البته من فکر می کنم محل به محل این موضوع متغیره ... در هر صورت ممنون از راهنماییت ... می دونی یه مشکل اساسی ای که دارم اینه که نمی تونم بین بودن نورا در مهد و یا بودن پیش پرستارش تصمیم بگیرم ، اگر مجبور بودم انتخاب برام ساده تر می شد ، اما خب مجبور نیستم ... در ضمن من هم دوست دارم که نورا در مهد تعامل با بچه های دیگه ، دوستی و محبت رو یاد بگیره و مهمترین هدفم اینه از مهد فرستادنش اما خب بعضی ها هم می گن که بچه بیشتر شیطون و بی ادب می شه و ... خلاصه که حسابی گیج شدم ، معمولا به درایت خودم اتکا می کنم اما در این مورد حسابی مستاصل شدم و می ترسم اگه پشیمون بشم پرستارش رو از دست داده باشم و دیگه راه برگشتی نداشته باشم ...

مامان اشکان

سلام مامانی خوبی پس اومدی شمال ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ امیدوارم همیشه خوش باشین[گل][گل][گل]برای دیبا پرند و مامانش

ننه قدقد

همیشه به سفر خانم. دوتا عکسش باز نشدن[ناراحت]

فرانک

چه قدر دو تا عکس دیبا باحالند چه قدر جالبه ادم توی سن های مختلف تو صحنه های یکسان عکس داشته باشه چه کار قشنگی کردی

سحر مامان کیارش

سلام عزیزم[گل] رسیدن به خیر[لبخند]....انشالله همیشه از این سمینارهای خوب خوب برگزار بشه و شما هم جناب همسر رو همراهی کنید که دلتنگتون نشوند[چشمک]...شاد باشید[قلب]...عروسکهای نازتو ببوس[ماچ][خداحافظ]

asal

سلام وبتون عالیه[ماچ]

asal

سلام وبتون عالیه[ماچ]