مکه

سلام

دیبا به باباجون گفت میشه ما رو ببری مکه؟؟؟ باباجون گفت آره حتما .یه وقتی میریم حالا چرامکه؟ دیبا گفت آخه همه همکارهای مامانم رفتن فقط مامانم نرفته!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قهقهه(نگفته بودم توی س.ازمان ح.ج و زیارت کار می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟دروغگودروغگو  )

نصفه شنی بیدار شدم و دیدم طبق معمول کله دیبا توی دهنم هست. صبح داشتم تعریف می کردم که دیشب یه خانم موشی اومده بود توی رختخواب مامانش خوابیده بود. دیبا گفت آخه طابوس دیدمقهقهه. بعد حس کرد حرفش تاثیر لازم رو نداشته گفت یه اژدها بود که از دهنش اتیش می اومد.اوه

دیشب با خاله لیلا و نارگل جونم رفتیم تاتر « هملت شاهزاده کوچک دانمارک» . برای اولین مرتبه هردوتاشون آروم نشستند و تا آخر تاتر بی تابی نکردند. قبل از شروع تاتر توی راهرو آقای رضا بابک ( کارگردان تاتر) پرسیدند که پرند چندسالشه. گفتم ٣ ساله هست. گفتند شاید از تاتر خوشش نیاد. بهشون گفتم نه حتما خوشش میاد چون تنوع رنگ و موسیقی جذبش می کنه و واقعا هم همینطور شد. آقای رحماندوست رو هم دیدیم به دیبا که گفتم شعر انار رو گفتند کلی ذوق کرده بود و تا یه مدت طولانی رفته بود کنارشون ایستاده بود و از اون نگاههای مریدانه بهشون می انداخت.مژه

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است

یارب این تاثیر دولت در کدامین کوکب است

 

/ 17 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

سلام خانمی خوبی عزیز؟ همیشه شاد باشید و در پناه خدای مهربان[بغل]

نسترن

همیشه به گردش[پلک] ای کوچولوی کلک! اژدها ؟ اونم نوع آتیش دارش؟[بغل][بغل]

لیلی مامان یونا

سه تا پست آخر رو عقب بودم و همه رو خوندم.جالبه این صحبتها چه جوری میاد به ذهنش این حاجیه خانم کوچولو[بغل] چه نمایش جالبی بوده جای ما رو هم خالی میکردید [لبخند]

راما

خب حاج خان ایشاالله کی عازمید؟[چشمک]

لیلامامان مارتیا

زیارت قبول مادر نه [تعجب][تعجب][تعجب][تعجب] تاتر؟؟؟؟؟ آفرین به دخترهااااااا

شقایق

ماشاالله به این بچه های با هوش و هنر دوست[دست][دست][دست]

مامان روژين

سلام من نميدونم اين بچه ها چه اصراري دارن واسه خودشون توي خونه يه چيز ترسناك پيدا كنن و بگن ميترسيم ... روژين موقع خاموشي وقت خواب هي ميگه مامان اين سايه چي ؟ اون چي ؟ صداي چي اومد .. دايناسور رو ديدي؟ خلاصه اينقدر ميگه و ميگه وقتي ميبينه همه چيز از طرف من ميرسه به اينكه چيزي نيست و مهم نيست و اين فلان اين بهمان ... بقول معروف نميتونه آتو پيدا كنه واسه ترسيدن ميگيره ميخوابه .... همش ميترسم كه نكنه يه شبي از چيزي بترسه و به جونش بمونه آخه خودم بچه بودم خيلي ترسو بودم ... فعلا كه من موفقم برام دعا كن دختراي گلت رو ببوس[ماچ][ماچ]