خ.یکی

سلام

تولد پرند را با شکوه هرچه تمامتر!!!! به صورت 4 نفری برگزار کردیم. همه محاسباتش درست بود فقط برای کیک گفت که امسال خودم انتخاب می کنم و با اعتماد به نفس وارد قنادی شد و گفت بگو آلبومش را بده که انتخاب کنم که بهش گفتم باید از قبل سفارش می دادیم و اونهم بدون اینکه ذره ای در اعتماد به نفسش خلل وارد کنه گفت من از اینهایی که رویش کلی میوه داره می خواستم و بدین ترتیب موضوع ختم به خیر شد. روز شنبه مراسم یلدا توی مدرسه برگزار شد که هر دو سفارش آجیل گرفته بودند. منهم مواد لازم رو آماده کردم و گفتم خودتون باید کیسه ها رو پر کنید که با دقت کارشون رو انجام دادند. البته پرند می گفت هندوانه هم بگذار که بهش گفتم باید برای هر کسی برش هندوانه رو داخل کیسه آجیل بگذاری!!!! که پشیمون شد. ضمنا لباس محلی هم پوشیده بود و گفت که توی کلاس کلی ر.قصیده. دیبا هم گفت که معلمشون گفتند که هرکس ن.رقصه باید کلاس رو ترک کنه که به اجبار حرکاتی انجام داده بود. سه شنبه گذشته جلسه با معلم پرند بود که معلمش به پرند گفته بود بگو مامانت نیاد جلسه چون گرفتار هست. منهم طبق معمول، همزمان جلسه انجمن هم داشتم و دوباره پرواز کنان از این جلسه به اون جلسه رفتم. خوبی حضور در آن جلسه این بود که فهمیدم باید 3 بار در هفته به پرند دیکته بگم که البته معلم مهربونشون گفتن میدونم شما خیلی سرتون شلوغ هست به دیباجون گفتم که اون این کار رو انجام بده. داشتم از خجالت می رفتم توی دیوار!!!!!!!! ولی بهشون توضیح دادم که اولویت اولم بچه ها هستند و بقیه چیزها اهمیت کمتری دارند.  یکشنبه هم جلسه با معلمهای دیبا بود که از اول جلسه تا آخر جلسه حرص خوردم. پدر یکی از همکلاسیها کنارم نشست و از اول شروع کرد که این کمک آموزشیهاشون چقدر بد هست و چرا معلمها وقت کلاس رو برای اینها می گذارند. منهم سعی کردم برایش دلیل بیاورم که اینقدرها هم بد نیست ولی ایشون کلا حرف خودش رو می زد. به محض اینکه خانم معلم ریاضی و علوم اومد این آقا آنچنان از این کتابها تعریف کرد و قدردان خانم معلم شد که من متحیر موندم و تا آخر جلسه از این تغییر رویه فقط می خندیدم. به طوریکه معلم دروس فارسی که اومد صحبت کنه تا این آقا حرف می زد بر می گشت ببینه من در چه حالم!!!!!!!!!!!!! 

تعطیلات هم خوش گذشت. روز سه شنبه به محض اینکه با مهد تماس گرفتم گفتند سریع بچه ها رو بیار و براشون لباس هم بگذار که عکاس داریم و بدین ترتیب ما موفق به گرفتن عکسهای زمستانی شدیم. چهارشنبه هم با بابا جون بودند و از 9 تا 3 به مهد رفته بودند. ضمنا هر دو روز هم از ساعت 6 صبح بیدار بودند!!!!!!!!!!!

در مورد روزنامه دیواری، هم پدر بزرگ یکی از هم گروهیها یک تحقیق مفصل انجام داده بودند موقعی که داشتم مطالب رو آماده می کردم دیبا بهم گفت که یک سری از بخشها رو ننویس ( در خصوص ط.لاق پ.روین ا.عتصامی بود) منهم که بچه ذلیل!!!!!!!!!!!!!!

دارند اسم فامیل بازی می کنند. پرند  از پ اسم و فامیل و شهر رو نوشته پرند ( اسمی گذاشتیم که برای اسم و فامیل اینقدر مناسبه)!!!!!!!!!!!!. 

هفته گذشته لباسهای کنسرت رو تحویل گرفتیم. خیاط محترم علیرغم تمام سخت گیریهای من در زمان اندازه گیری آنچنان سنگ تمام گذاشته که تا روز کنسرت باید دور کمر هر بچه رو 3 سانت کم کنیم!!!!!!!!!!

دیبا پرسید توی اتاقت آقایون هم هستند. گفتم نه با دوتا خانم هم اتاقم. گفت خیلی خوبه چون اگه آقایون بودند یا در مورد فوتبال حرف می زدند یا آب و هوا!!!!!!!!!!!

داخل فروشگاه زده بود م.است خ.یکی . ما هم جو زده رفتیم و گرفتیم و با هیجان به خورد بچه ها دادیم. پرند که متوجه این همه هیجان ما نشده بود پرسید م.است خ.یکی یعنی چی؟ دیبا گفت چون این ماست خیلی چربه، هر کس بخوره تپل میشه برای همین بهش میگن م.است خ.یکی!!!!!!!!!!!!!!!

دارند آگهیهای روزنامه رو ورق می زنند یک جا چشمشون خورد به بازی کامپیوتری. پرند رفته موبایل منو برداشته که زنگ بزنم بهشون بپرسم این بازی چقدر کار کرده و اینکه الان سالمه!!!!!!!!!!!!

یه آقا فراز توی مهد پیدا کردند و فعلا گیر دادند که همینو بگیر بیار خونه که برادرمون بشه. داریم با مامانش رایزنی می کنیم بلکه راضی بشوند!!!!!!!!!!!!!!!!

آقا مهندس رو برای سربازی فرستادیم م.هشهر. به من گفت که خوشا به حالت خاله که پسر نداری تا نگران سربازیش باشی. گفتم خاله جون نگرانی من ازآینده بچه هاست که بعد از این همه تلاش قراره توی خونه کی زندگی کنند و با کی هم نفس بشوند. 

یک توضیح: متنی که توی پست قبلی از قول دیبا نوشته بودم مربوط به درسشون در خصوص غیبت امام زمان بود. موضوع عجیب برای من، میزان عاشقانه بودن متن برای سطح کلاس سوم بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خرم آن روز کزین منزل جانان بروم

راحت جان طلبم وزپی جانان بروم

/ 12 نظر / 39 بازدید
نمایش نظرات قبلی
reza

شکوه تمامتر مراسم تولد به کمیت شرکت کنندگان و سنگینی کادوها نیست بلکه به کیفیت نفرات ،گرمی و ارتباط صحیح خانواده است که شما دارید.[گل][گل]

نگار مامان بردیا

همیشه شاد و پیروز و برقرار باشین خانواده دوست داشتنی و دوست عزیز من.چقدر از نظر دیبا جونم راجع به هم اتای خندیدم.روی ماه هر دوتاشونو میبوسم

مامان نازنينها

واي كه من عاشق اعتماد به نفس اين دوتا فرشته شما هستم ٠ حسابي از طرف من ببوسينشون

مامان پارمیدا

اوووه 3 سانت ! باید دور کمر کم بشه عجب خیاط دقیقی بوده ها! واقعا زحمت کشیده با این اندازه گیریش.[نیشخند]

فرزانه مامان رایا

سلام خانمی، خوشحالم که دخترای گلمون خوبن؛ گفته باشم هم این اقا فراز رفیق فابریک دختر منه و رایا هم ارزوی داشتن فراز را داره و می گه اسم نینی مون رو بذاریم فراز فرزاد؛ این پسر خیلی کشته مرده داره ها بگم...

ننه نارگلي و نگار

سلام دوست گرفتارم دلم حسابي براي دانشمنداي كوچولو تنگ شده.... نگران آينده شون نباش... بعد از اين همه تلاش خودشون گليمشون رو از آب مي كشند.[بغل]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دوست من می گم حواست باشه از این ماسته نخوری !!!! قریب به یقین تولد سارا ی ما هم به همین باشکوهی برگزار خواهد شد!!!!!! تقصیر خیاط بیچاره نیست تقصیره غذا خوردن فسقلیاست هرجور می اندازه می گرفت تا روز کنسرت باید دو سه سانت درز می گرفتی !!!!!!

فروشگاه کلکسیون

با اجازه ی نویسنده ی محترم وبلاگ: فروشگاه اینترنتی کلکسیون ارئه دهنده ی تزئينات جشن متفاوت و بی نظیر برای کوچولوها و بزرگتر ها لوازم تزئینی دکوری فانتزی برای منزل و دکور اتاق کودک انواع CD و DVD های آموزشی و کاربردی برای کودکان و بزرگسالان يادبود های نامزدی، عقد وعروسی و تولد بيسکوئيت های فانتزی انواع کارت دعوت و کارت پستال و کارت تشکرهای فانتزی لوازم دکوری جهيزيه عروس و لوازم نامزدی-عقد ( جاحلقه ای، ست های زيبای عقد ... ) انواع زیورآلات و ست های بی نظیر و متفاوت برای کودکان و بزرگسالان (دستبند، گوشواره، انگشتر، گردنبند ...) http://www.colecsion.com/