جهش

سلام

این هفته هم تعطیلات خوبی داشتیم . فقط موفق شدیم روز جمعه به زور از خونه بیرون ببریمشون و خریدهای موردنظرمون رو برایشان انجام بدیم. به قول باباجون عجب شانسی داریم ، ما باید از خانمها خواهش کنیم که بیایند تا براشون خرید کنیم!!!!!!!!!!!!!!

سوژه این هفته انتخابات شورای دانش آموزی بود که فضای تبلیغات و انتخابات هیجان خاصی توی مدرسه ایجاد کرده بود. وعده های انتخاباتی هم که واویلا. مثلا ریحانه خانوم گفته بود اگر به من رای بدید بوفه رو توی مدرسه راه می اندازم و با توجه به اینکه بچه های اول و دوم از شرکت در انتخابات محروم بودند ریحانه خانوم با 84 رای از حدود 140 تا رای کل ، خیلی موفق بود. پرند هم تصمیم گرفت که تابستون حسابی درس بخونه و کلاس دوم رو جهش بزنه تا سال دیگه بره سوم و بتونه توی انتخابات شرکت کند( خداییش انگیزه از این قویتر دیده بودید؟؟؟). روز سه شنبه هم مراسم صبحونه خوری برای کلاسهای اول برگزار شد . صبح که داشتم برای پرند ظرفش رو آماده می کردم خودم از شدت خنده کف آشپزخونه ولو بودم و به شدت یاد مرحوم مادر بزرگ مجید افتادم. به ویژه اون لحظه ای که 3 تا تخم بلدرچین گذاشتم داخل ظرف و فراموش کردم به پرند تذکر بدم که هر سه ا رو نخوره و تا اخر وقت استرس داشتم که یه وقت بچه بدنش کهیر نزنه. از طرف دیگه هم چون فکر می کردم ممکنه زمان ببره تا مشغول خوردن بشوند توی خونه به زور یه صبحونه نسبتا کامل به خوردش دادم!!!!!!!!!!!! در گزارشی که ازش گرفتم معلوم شد فقط یه تخم بلدرچین و یه ابمیوه خورده و بقیه رو بین دوستاش تقسیم کرده بود.

دیبا اینا هم که مرتب مشغول برگزاری جشن های تولد برای درس ریاضی هستند. مثلا برای تولد ضرب دیبا ، شکلات برده بود. یکی از بچه ها حلوا و یکی دیگه هم آش رشته برده بود. کلا ریاضی رو با عروسی مخلوط کرده اند. چهارشنبه هم با بخش زبان مدرسه جلسه داشتم که در مورد برنامه هاشون صحبت کردند و همچنین گفتند که در بخش اموزش کامپیوتر به زبان انگلیسی هم امسال پاور پوینت رو کار می کنند. 

ما همچنان سر سفره که می نشینیم باباجون از خاطرات زمان کودکیش تعریف می کنه که مرتب سرخوردن گوشت با عمو هادی داشته دعوا می کرده!!!!!!!!!!!!! تا حدی که من دلم برای مادر بزرگ بیچاره می سوزه که چقدر!!!!!!!!!!!! سفره های پر استرسی داشتند. امروز طبق معمول دیبا و پرند به محض نشستن سر سفره گفتند که گوشت نمی خوریم. به پرند گفتم با گوشت و عمو هادی یه جمله بساز. اونهم سریع گفت: بابا و عمو هادی سر خوردن گوشت با هم دعوا می کردند!!!!!!!!!!!!!!!!

بهشون گفتم ولی شما که بزرگ بشین سر سفره هیچ خاطره ای ندارین که برای بچه هاتون تعریف کنید. پرند گفت چرا. ما هم به بچه هامون می گیم ما سر ماست و سالاد و آبغوره کف ظرف سالاد با هم دعوا می کردیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خدا حافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

 

/ 16 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان نگار

این حاضرجوابی اشون که به مامانشون نبرده مگه نه ؟[چشمک]

مادر دوقلوهای ناهمسن

سلام دوست من چه خوش خیالی عزیزم که فکر کردی خودش تغذیه اش رو می خوره .تازه به مرحله کهیر زدن هم می رسه . یکی از خاطرات خودت برا نوه هات اینه : به خاطر ندارم دخترام تو بچگی غذاشون رو تموم کرده باشن یا عدس پلوی مشهدی خورده باشن [چشمک]

سحر مامان كيارش

سلام عزيزم مهم اينه كه يه خاطره براي تعريف كردن دارن[بغل]...شاد باشيد هميشه[ماچ][قلب][خداحافظ]

مامان ترانه.

سلام . خیلی اتفاقی با وبتون آشنا شدم. خیلی گرم و زیباست. همیشه شاد باشید. خوشحال میشم به وب دختر کوچولوی منم سر بزنید.

مامان الیانا

من نیز مثل شما عاشق آبغوره کف ظرف سالادم من با بقیه دعوام نمیشه بقیه دعوام میکنند که نه اینکه واست خوبه بشین تند تند تا حواسمون پرته تو بخور :))[شیطان] آخ از انتخابات نگو خواهر که یه هفته فقط داشت از رفتارای بچه های مدرسه گله میکرد [کلافه]

خون آشام

از طرف من به دیبا و پرند بگین که خوب درس هاشون رو بخونند وگرنه خونشون رو می مکم . از طرف دختر خاله ی گل دیبا و پرند