Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سک سک

سلام

دیروز خیلی روز سنگینی بود. توی شرکت دوتا کار خیلی مهم رو باید پیگیری می کردم که خدا رو شکر تا اخر وقت ردیف شدند. ساعت ١ جشن قلم دیبا توی مهد بود. در واقع یه گزارش عملکرد داشتند. دیبا هم به جز کارهای گروهی یه معرفی درس علوم داشت . بیان حسها به زبان انگلیسی و قصه گوی حسنی نگو بلا بگو. که خدا رو شکر کارهای تک رو هم به خوبی از پسشون بر اومد . بعد هم مراسم کیک و خداحافظی.

هلیا جون- دیبا جون- هیراد جون

 

 

دیبا به من گفته بود که تیچر شون میره اون پشت قایم میشه و یواشکی بهشون میگه که باید چکار کنند. منهم به دیبا گفتم وقتی تیچرتون بره قایم بشه من میرم پیداش می کنم و بهش میگم سک سک. کلی سر این موضوع باهاش شوخی می کردم . بعد دیروز صبح میگه مامان یه وقت نری تیچرمون رو پیدا کنی!!!!!!!!!!!!

قصه گو

 

بچه ها رو برداشتم و برگشتم شرکت. یه خورده کارها رو انجام دادم . کلی هم بچه ها تحویل گرفته شدند. تقریبا بخش خودمون رو که تعطیل کردم. یه خورده بخشهای دیگه هم درگیر شدند.

کارمندهای کوچولو

بعد هم  پیش به سوی مراسم تولد ٢ تا از دوستامون. اگرچه که نسبتا دیر رسیدیم ولی توی همون فرصت هم دیدن دوستهای گلمون کلی به ما انرژی داد. نوشین جون تولدت مبارک و مرسی از دعوتت. فاطمه جون تولدت مبارک.

 

چون دیبا کلاس موسیقی داشت زودتر اومدیم بیرون. توی راه باباجون تماس گرفت که سریع خودت رو برسون. یه جا باید نظر می دادم. اونجا رو هم رفتیم و بعد رفتیم کلاس موسیقی. بعدش هم بچه ها گرسنه بودند و رفتیم رستوران بادکنکی. ساعت ٨.۵ در حالیکه تلو تلو می خوردم.رسیدم خونه.  باباجون هم توی فاصله که من بچه ها رو بردم رستوران رفته بود یه خرید مفصل انجام داده بود که من رسیدم خونه از دیدن نایلونهای خرید کلی هیجان زده شدم. چون واقعا با اون همه انرژی باقیمونده فقط کمبودم همین بود. دیبا که سریع اماده خواب شد ولی پرند می گفت زودتر ناهارم رو بده بخورم که بگیرم بخوابم!!!!!!!!!! البته بعد به یه بستنی قناعت کرد و اونهم قبل از ٩ خوابید.

خودم نوشت: وسط اینهمه کار دیروز از دانشگاه جامع تماس گرفتند برای ترم بعدی برم درس بدم. یه خورده راهش دور هست ولی دارم فکر می کنم که بپذیرم یا نه. بابا جون دیشب رسما اعلام کرد که جای خوبی نیست ولی فکر کنم باید از یه جایی شروع کنم دیگه. در ضمن این روزها  خیلی وقتم آزاده!!!!!! باید یه جوری پر کنم!!!!!!!!!!!! 

یه چیز جالب توی جشن قلم ، قبل از اینکه مربیها بیان یکی از مادرها خیلی از تلفظ بچه ها شاکی بود و می گفت که تیچر کلمات رو اشتباه تلفظ می کنه. مامان هیراد و هلیا مدرس زبان توی دانشگاه هست ازش پرسیدم معلم زبان بچه ها بده؟ گفت نه خیلی هم عالیه. بعد تیچر که اومد این مامانه اینقدر ازش تعریف کرد که نگو و نپرس. خیلی برام جالب بود.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خستگان رو چو طلب باشد و قوت نبود

گر تو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۱٠/۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند