Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

لعبت الملوک

سلام

۵ شنبه رفتم خونه بچه ها خواب بودند. بیدار که شدند پرسیدم دیبا ناهار چی خوردی؟ گفت : توتو!!! گفتم پرند تو چی خوردِ ؟ گفت : او او . معلوم بود که دیگه باز بساط داستان کودکی برقرار بوده و اینها کلی کوکو خورده بودند و از شدت پرخوری بیهوش شده بودند. با باباجون پارک هم رفته بودند . اسکیتهاشون رو هم از انبار بیرون آوردند و کلا خوش گذشته بود.

عصری توی خونه داشتند اسکیت بازی می کردند یه مرتبه پرند گفت : چشمت به سوی آن یکی لای لای لالای لای.  دیبا هم به تقلید گفت : چشمت به سوی آن یکی   ماشین رو بذار تو دنده!!!! حالا پرند داد می زد که اینو من اول یاد گرفتم و لالای لای بود تو هم باید اینطوری بخونی و بدین ترتیب بود که لعبت الملوک ما در سن سه سال و ١١ ماهگی اولین شعر خودش رو سرود.

عمو اومده بود باید می رفت یه جلسه خیلی مهم .بعد یه پیراهن مردونه پوشید و به من گفت این خوبه؟؟؟ داشتم براندازش می کردم این دوتا زدند زیر خنده که عمو مگه آدم پیراهن رو با پیژامه می پوشه. کلی سر به سر عمو گذاشتند.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

وان مواعید که کردی نرود از یادت

خودم نوشت: از ساعت ١٢ تا ٢ انرژی میخوام. خیلی به دعا نیازمندم.  

خودم نوشت٢: خدا رو شکر.  به خوبی تموم شد. مرسی از همدلیهاتون

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/۱٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند