Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

پنهان کاری

سلام

دیروز دیگه قیافه ام خیلی جالب بود. علاوه بر مقنعه کج و مانتوی مچاله ٣ شاخه بامبو هم دستم بود و داشتم به آرامشی که بعد از گذاشتن اینها توی خونه حکمفرما میشه فکر می کردم. تا رسیدم دیدم دوباره در خونه باز بود و ٣ نفر توی خونه مشغول. ٢ نفر یخچال درست می کردند و یه نفر هم تلفن.  توی این هاگیر و اگیر یه دفعه دیبا از اون طرف صدا کرد فخری بیا اینجا کارت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!یعنی وسط اون هنگامه من از خنده روی زمین ولو شده بودم. بعد آروم گفت اینطوری صدات کردم که این غریبه ها اسمتو یاد نگیرن!!!!!

اینهم نتیجه عکاسی توی مهد و لباسهایی که به شدت ست کرده بودم و موهایی که مرتب کرده بودم  توی ٧تا عکسی که بهم برگشته هیچ کدوم از اونهایی که فکر می کردم نیست.

امروز صبح باباجون برای بچه ها مراسم سخنرانی داشت و طبق معمول در انتها به این موضوع رسید که غذای بیرون خوب نیست و فقط باید غذای خونه رو خورد. پرند هم که کلا پایه است و طبق معمول یادش اومد که چرا برای من غذا نمیگذاری که من غذای مهد رو نخورم. دیبا هم توضیح داد که غذایی که مامان درست میکنه خیلی خوبه. مثلا مامان کالواسها!!!!!! ( هر چی میگم کالباس درسته اصلا تصحیح نمیشه ) رو میشوره و میگذاره توی ساندویچ ولی بیرون که این کار رو نمی کنند!!!!!!!!!!!!!!!

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب نوش و غم دل ببر زیاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/۸/٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند