Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

هنر

سلام

دیروز با خاله سمیرا و خاله لیلا و نارگل جونم و نگار طلا رفتیم تاتر. می خواستیم تاتر سیندرلا رو بریم ولی از دیروز یه تاتر جدید با عنوان شب اسرار آمیز په په شروع شده بود که خوب ما هم رفتیم. ملالی نبود. فقط چون شب اولش بود کارگردان (یا مسئول سالن یا خدماتی و یا نمیدونم کی؟؟؟) دچار گیج ویجی شده بودند. تاتر با تاخیر شروع شد و از همون اول گیر داده بودند به ما. تاتر به نوعی بود که حتی نگار هم حوصله اش سر رفت. سمیرا داشت اس ام اس می خوند. اون آقا اومد بهش گفت موبایلتو خاموش کن. سمیرا هم کلا تحویلش نگرفت.  منهم ضعف کردم از خنده و بلند شدم از سالن اومدم بیرون. خاله سمیرا وسط تاتر رفت که به طرف مشهد حرکت کنه . توی راه برگشت هم هر ۴ تا خوابیدند. منتها دوتای ما جلوی در خونه بیدار شدند و تا پاسی از شب با لباسهای بن تن اهدایی خاله سمیرا مشغول بودند.

 

 

دیروز دیبا «س» رو یاد گرفت و شب هم یه برگه اورده بود که اون چیزهایی که با «س» شروع میشن رو رنگ آمیزی کنه. دیروز کتابهای زبانش رو هم آورد که جلد کنم و برچسب بزنم. بعد هم به باباجون گفت که من و پرند و مامان زبانمون خوب هست. فقط تو مشکل داری. حالا قراره تا موقعی که بریم کشور انگلیس!!!!!  دیبا و پرند با باباجون زبان کار کنند که یه خورده راه بیفته!!!!!!!!! ( منکه فکر نکنم تلاش بچه ها نتیجه بده!!!!!!)

امروز تا لباس پرند رو پوشوندم . گفت ای وای امروز هم که منو دیبا همدیگه رو پوشیدیم!!!!! (لباسهاشون مثل هم بود!!!)

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از دست حسود چمنش

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٧/٢٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند