Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

گلاب

سلام

چهارشنبه بعد از مدتها دور هم جمع شدیم خونه نارگل و نگار جونم.  مثل همیشه این بچه ها خیلی خوب با هم بازی کردند ما هم کلی به خاله لیلا زحمت دادیم ( نه اینکه  خودش اعتراف کرد که توی خونه بیکار هست خوب حوصله اش سر میره دیگه). بچه ها به نظرم خیلی بزرگ و عاقل شدند. نارگل رو که عاشقشم. خیلی متفاوت شده. نگار طلا هم که چی بگم ازش. فکر کنم بدن درد گرفت از بس خاله ها از هم می گرفتنش.

نارگل جونم- دیبا جونم- کیمیا جونم- پرند جونم

دیروز بعد از ظهر هم خاله سمیرا اومد و حسابی شادی و نشاط به خونمون آورد. توی برنامه ریزیشون قرار بود که امروز با دلقک بازی و گریه و زاری برن مهد!!!!! خدا به خیر بگذرونه.

داشتم داخل کابینتها رو چک می کردم پرند اومد که اینها چیه؟ شیشه آبغوره رو جلوی بینیش گرفتم گفت آب گوله هست. بعد گلاب رو براش آوردم گفت آب بستنی هست.

وسط لگو بازی ، دیبا میگه مامان فکر کنم این کارخونه ها ماده سفت کننده به لگوها نزدن. پرسیدم چرا؟ گفت چون هرچی این ساختمونها رو می سازم هی میریزه. حتما سفت نمیشه دیگه!!!!!!!!!!

خودم نوشت: خاله بهار آخر هفته ام رو ساختی از بس خندیدم. از کجا فهمیده بودی که یه شهرستانی اومده اینجا داره وبلاگ می نویسه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی(یا علی)

فال حافظ امروز

از من جدامشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٧/٢٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند