Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

بابای خوب

سلام

طبق معمول با صدای زنگ در این دوتا دویدند و پشت اوپن آشپزخونه قایم شدند و بابا جون هم اومد توی خونه و گفت وای بچه ها کجا هستند و از این حرفها. بعد هم همدیگه رو پیدا کردند و همه چیز به خیر و خوشی گذشت. اون وسط دیبا یه پرانتز برای خاله سمیرا باز کرد که ببین چقدر بابا داشتن ، خوبه!!! آدم میتونه وقتی که اومد بره قایم بشه!!! ( تا حالا متوجه نشده بودم که چقدر بابا داشتن مزیت داره!!!!)

دیشب یه ساعت از خونه رفته بودیم بیرون و عمو و بچه ها خونه بودند. توی اون مدت مرتب در حال چک کردن اوضاع بودم و عمو هم می گفت بچه ها آروم !!!! هستند و دارند تلویزیون تماشا می کنند!!!! وقتی که برگشتیم عمو جون جلوی در خونه ایستاده بود و به محض رسیدن ما از خونه خودشو پرت کرد بیرون!!!! موقع خوابیدن پرند برام توضیح داد که عمو بادکنک ما رو گرفت و گذاشت بالای کتابخونه. دیبا هم پاش خورد به میز!!!!

صبح عمو تعریف کرد که دیشب یه بادکنک گذاشته بودند کف هال. از روی مبل می پریدند روی اون و دیبا هم پاش خورده به میز ولی هنوز هم داشته ادامه می داده که عمو وارد عمل میشه و بادکنک رو میگیره.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال جافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند