Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

دعوت

سلام

دیروز خاله سمیرا زودتر رفته بود سراغ بچه ها و بعد هم رفته بودند خرید و خلاصه وقتی من رسیدم اوضاع توپ توپ بود. بعد از کلی شادی و بازی و به قول پرند خنده داری!!! پرند با خجالت و یواشکی به خاله سمیرا گفت ما رو دعوت می کنی بیاییم خونه تون؟؟؟؟؟؟ تقریبا تا یک ربع بعدش مشغول ماچیدن و چلوندن پرند بودم. بهش گفتم دوست داری بری خونه مامان جان؟ گفت آره. گفتم اونجا چکار می کنی؟ گفت با اسباب بازیهایی خاله سمیرا بازی می کنم. گفتم خودت که کلی اسباب بازی داری. گفت آخه پاک کن کم دارم برم با پاک کنهای خاله بازی کنم. ( خاله سمیرا تا قبل از اومدن این جوجه ها یه کلکسیون پاک کن داشت که با ظهور تدریجی نوه ها اونها هم روبه افول گذاشتند و فکر کنم تا ١ سال آینده کلا منقرض بشن).

یه اتفاق بامزه اینکه روز ۵ شنبه که داشتیم می رفتیم تولد ، پرند یه جفت کفش برداشته بود که توی مهمونی بپوشه جلوی در خونه شون با خواهش و تمنا خواستیم که کفش رو عوض کنه و یه کفش رو بگذاره توی ماشین. افسوس خوردم که چطور این همه ظرافتهای دخترونه اش رو دارم به هدر می برم!!!!!!

یه کتاب گرفتم به نام « پدرهایی که از کتابخانه به امانت گرفتم» عنوانش خیلی برام جالب بود و بعد برای بچه ها خوندم و اونها هم خوششون اومد. داشتم با دیبا صحبت می کردم که دوست داری چه طور مامانی از کتابخونه برات امانت بگیرم؟؟؟ گفت مامان «حرف گوش کن» . گفتم اونوقت این مامان چطوریه؟؟؟ گفت وقتی بهش می گم اینها رو نمی خورم گوش می کنه. هرچی هم می خوام برام می خره. گفتم ولی اون مامان هم یه دختر حرف گوش کن می خواد که هرچی میگه بخوره و هی این و اون رو نخواد.

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد

عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند