Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

عید فطر مبارک

سلام

جنبه نداریم دیگه . روز چهارشنبه به محض اینکه اعلام شد شنبه هم تعطیله دویدم خونه و وسایل رو جمع کردم . ساعت ۵:۴٠ بعد از ظهر راه افتادیم و حدود ١٠ شب خونه خاله لیلی توی رشت بودیم. این بچه ها هم از شدت هیجان توی راه نخوابیدند و اونجا تا ساعت ١٢ یک نفس مشغول بدو بدو بودند. به زور خوابوندیمشون ولی ساعت ٧ صبح دیبا بیدار شد و گریان و نالان که من به نسیم قول دادم که برم از خواب بیدارش کنم. خاله لیلی و عمو محسن هم که سحر بیدار شده بودند و روزه داشتند. ما به هر سختی که بود دیبا و پرند رو تا ٩ توی اتاق نگه داشتیم و بعد اومدند بیرون. تا ظهر توی خونه مشغول بودند و بعد از ظهر راه افتادیم طرف ساحل حاجی بکنده  . تصمیم داشتیم اونجا افطار بمونیم ولی پرند به قدری بی قرار بود و از دراکولا می ترسید که راه افتادیم و البته بعد از افطار رسیدیم خونه. دراکولا باباجون رو نیش زد ولی به حدی با آب و ژل ضدعفونی کننده موضع رو سابیدیم که خدا رو شکر اتفاقی نیفتاد.  

زیر اون تپه یه دراکولا رو به قول پرند خاکی ( خاک ) کردند که خفه بشه . قرار بود که فردا برن سر خاکش و براش برقصن که قسمت نشد!!!!

 جمعه صبح هم توی پارک بانوان بودیم .

پارک بانوان- سپهر - نسیم - دیبا - پرند- الیسا ( دوست نسیم جون)

قرار بود که عصر بریم تله کابین لاهیجان که بارون شدیدی راه افتاد و عصر رو توی خونه بودیم و فقط برای شام رفتیم بیرون. شنبه ساعت ٧.۵ هم راه افتادیم و اومدیم طرف تهران. بماند که پرند کلا گفت نمیام خونه. و دیبا هم گفت برین وسایل رو جمع کنید و بیایین رشت زندگی کنیم. خاله لیلی، عمو محسن، نسیم جون و آقا سپهری خیلی بهمون خوش گذشت. زودتر بیایین خونه ما.

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٦/٢۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند