Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

غیبت

سلام

چهارشنبه دیبا رفته بود جشنواره سلامت. اونجا بهشون گفته بودن شما همیار سلامت هستین و باید مواظب باشین کسی س.یگار و ق.لیون نکشه و باید بهشون تذکر بدین. در ضمن گفته بودن اگه چیپس و پفک زیاد بخورین اون وقت م.عتاد!!! میشین و این خیلی بده. چهارشنبه ساعت ٣ هم به طرف بابلسر حرکت کردیم. خدا رو شکر خیلی توی ترافیک نبودیم  و حدود ٧.۵ رسیدیم و یه ویلا کنار ساحل گرفتیم. اونجا خیلی شلوغ بود .بعد هم ساعت ١١ شب به زور بچه ها رو از توی آب کشیدیم بیرون.

۵ شنبه از صبح بچه ها توی آب بودن . راستی من کلا حس می کردم رفتم مشهد. چون همه اطرافمون مشهدی بودند. اونجا بچه ها یه دوست به نام سجاد پیدا کردن که کلی باهاش رفیق شده بودند و مشهدی هم بود. جالب بود که همون مدرسه ای می رفت که برادرم سالها قبل دوره راهنمایی رو گذرونده بود. داشتم از لب ساحل می اومدم بچه ها رو به باباجون سپردم. ظهر بچه ها نالان اومدند که سجاد با ما خداحافظی کرده و گفته سال آینده دوباره میاد اینجا و کلی هم با هم روبوسی کرده بودند!!!! به باباجون گفتم راستی میدونی کلاس دوم راهنمایی بود. باباجون گفت پس اینکه بزرگ بود من فکر کردم بچه است. خدا رو شکر که رفته بود وگرنه باباجون می رفت و بوسهای بچه ها رو پس می گرفت!!!!!!!!!! بعد از ظهر یه گشتی توی بازار زدیم و بچه ها ساعت ٩ بیهوش شدند.

جمعه صبح فقط ١ ساعت توی آب بودند چون برادرهای ا.نتظامی با قایق و پیاده ریختند توی ساحل و نمیگذاشتند مردم برن توی آب. می گفتند برین توی طرح. به یکیشون گفتم آقا ما بخش خانوادگی می خواهیم بریم.  گفت خانمها این طرف، آقایون اونطرف. گفتم میدونم بخش خانوادگیش کجاست. گفت برین خونه تون. گفتم ما توی خونه دریا نداریم. گفت خطرناکه اینجا. گفتم به جای این همه نیرو چندتا نجات غربق بگذارین که مشکلی نباشه. الان اگه اتفاقی بیفته کدوم یکی از شما می تونید کاری کنید؟؟؟ گفت دیروز همینجا یه بچه غرق شد ( راست می گفت چون به محض رسیدن یه آمبولانس دیدیم که رفت) توی این فاصله باباجون و بچه ها هم رسیدند. بهش گفتم یه دقیقه صبر کن با بچه های من عکس بگیر!!!!! گفت برای ما ممنوعه. بعد باباجون هم رسید. حالا مگه این آقاهه باباجون رو ول می کرد. براش کلی خاطره تعریف کرد .بعد هم کشیدش کنار و چندتا چیز دیگه گفت و هر هر و کرکر راه انداخته بود. بعد از ظهر هر چی به دیبا گفتیم بیا بریم کنار دریا. گفت من نمیام چون باز ن.یروی ا.نتظامی میاد و ما رو دعوا میکنه. بچه ام کلی نگران بود. ولی ساعت ٧ که رفتیم خبری از این دوستان نبود. دیگه کلی شن بازی و شنا کردن. جالب بود با غروب آفتاب ملت ریخته بودند توی آب و تا حدود ١٢ شب که من اونجا بودم هنوز توی آب بودند. عجیب بود مگه اون موقع خطرناک نیست؟؟؟؟؟؟؟

شنبه صبح یه خورده شن بازی و بعد هم رفتیم یه چرخی توی بازار زدیم و ساعت حدود ١.۵ هم برگشتیم تهران و حدود ۶ خونه بودیم. شب هم یه خداحافظی خیلی غم انگیز با مادر بزرگ و عمه . اونها هم یکشنبه صبح زود رفتند مشهد.

توی ساحل عمه برای دیبا پفک گرفته بود. دیبا گفت خطرناکه من نمی خورم. عمه گفت حالا یه دونه بردار . خوب طبیعیه دیبا دومی و سومی رو هم خواست. عمه بهش گفت ببین دیبا م.عتادت کردم. بعد از چهارمی دیبا دیگه کنار کشید و گفت نمی خورم.

توی اونجا یه شخصیت کلیدی دیگه هم داشتیم به نام آنا که سرایدار ویلا بود. کافی بود باباجون یه لحظه توی ساحل از ما غافل بشه. این آنا در یک گوشه ای می ایستاد و کاملا از ما مواظبت می کرد که یه وقت برای این ۵ تا خانم جوان!!! و برازنده!!!! اتفاقی نیفته.

توی ویلا سرویس بهداشتی و حمام به هم متصل بود. دیبا می خواست بره د.ستشویی ولی حمام اشغال بود. وقتی که حمام آزاد شد دیبا می گفت من تا شب همینجا می مونم و بیرون نمیام!!!!!

خدا رو شکر توی اون چند روز وضع خوردنشون خیلی خوب بود. چون حسابی هم ورجه وورجه می کردند.   

راستی من هرچی گشتم اونجا از بوی خوب دریا خبری نبود یا بوی لجن بود و یا بوی دود. واقعا حیف !!!!!  

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان زتن برآید

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/۱۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند