Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خروسه نگو یه ساعت

سلام

پرند رو گذاشتم مهد شروع کرد به نعره زدن و چسبیدن مانتوی من و اینکه نمی خوام بری شرکت و بیا با من سرکلاس. کار داشت به جاهای باریک می کشید که معاون مهد وارد عمل شد و پرند رو از من گرفت . منهم یه مدت ایستادم تا صداش قطع شد. چند روزی این اتفاق تکرار شد. به حدی که معاونشون گفت شما لطفااجازه بدین پرند با باباجونش بیاد. چون وقتهایی که با ایشون میاد خیلی هم خوشحال وخندانه. چهارشنبه دوباره با جیغ و هوار رفت مهد. عصر زودتر راه افتادم و رفتم سراغشون. دست به کمر اومد جلوی در و گفت چرا اینقدر زود اومدی؟؟؟؟ دارم بازی می کنم. برو خونه و بگو بابا بیاد دنبالمون!!!!!!!!!!!!!! مربی دیبا گفت صبح ها خودت رو خیلی نگران نکن. اینها به محض اینکه به همدیگه می رسند مامان و بابا رو فراموش می کنند .فقط تو این وسط هستی که حرص و جوش می خوری.

یه شامپو براشون گرفته بودم که طی استعلام از خاله منصوره فهمیدم که چیز جالبی نیست. منتها گذاشتم که باهاش دستشویی رو بشورم چون بوی خوبی داره. دیبا گفت مامان از این برام بزن. گفتم شامپوی خوبی نیست. گفت اگه بزنیم موهامون شی ویش (ش.پش) میگیره!!!!!!!

خودم نوشت: یه همسایه داریم که توی آپارتمان خروس نگه میداره. این خروسه هم نگو یه ساعت . از یک ربع به ۶ شروع میکنه به خوندن. الان شما هم متوجه شدین که ما توی ق.لعه م.رغی زندگی می کنیم دروغگو.

ترو خدا حواستون به آسانسور باشه. چندروز قبل دوست باباجون که یه آدم خیلی متخصصی بود وارد آسانسور میشه در حالیکه اتاقک آسانسور پایین جامونده بود و ۶ طبقه رو سقوط میکنه و متاسفانه به رحمت خدا میره.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

از من جدامشو که توام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٩/٥/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند