Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مادر واقعی

سلام

دیبا دیروز می پرسه مامان تو مامان واقعی پرند هستی؟؟؟؟؟ گفتم آره چطور مگه؟تعجب گفت من دوست داشتم ما از دل یه نفر دیگه می اومدیم بیرون بعد تو ما رو بزرگ می کردی!!!!!!!!!!!بازنده

دیروز یه نفس عطسه می کردند باباجون گفت که باید جوراب بپوشین. این دوتا هم مقاومت می کردند. بعد باباجون تلویزیون و چراغهای هال رو خاموش کرد و گفت باید برین توی اتاق. دیبا شروع کرد به عر زدن و اینکه قول میدم و از این قصه ها . پرند گفت گریه نکن دیبا وقتی ما بزرگ شدیم مامان و بابا پیر شدن و کوچیک شدن بعد ما کلی باهاشون شوخی بازی می کنیم . خیلی بهمون خوش میگذره!!!!!!!!!!قهقهه

روز جمعه دیبا اومد سر صبحونه و یه نگاه کرد به سفره و گفت من هیچکدومش رو نمی خورم. گفتم پس پنیر بیار از یخچال و نون پنیر بخور. رفت سر یخچال و بعد از چند لحظه با یه ظرف گوشت کوبیده برگشت و گفت میشه صبحونه گوشت کوبیده بخورم؟؟؟ ( فکر می کرد فقط برای ناهاره!!!!) گفتم آره. نشست و حسابی خورد . بعد گفت مامان از این به بعد روزهای جمعه صبحونه آبگوشت برامون بپزاوه. (یادش بخیر ساندویچهای گوشت کوبیده بابا که بهشون تک می زدیم و چقدر بهمون مزه می داد گریه).

حالا از همین تریبون از دوستان فرهنگی تقاضا می کنم کتابهایی که قابلیت آبگوشت خوردن رویشون وجود داره رو برامون بیارنابله. چند روز قبل کتاب میعاد در سپیده دم (رومن گاری) از یه دوستی به دستم رسید کلاس کتاب به حدی بود که ما فقط تونستیم رویش شیر -کورن فلکس و آب پرتقال بخوریم!!!!!!!!!!!!!چشمک

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

دیریست که دلدار پیامی نفرستاد

ننوشت کلامی وسلامی نفرستاد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند