Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

يک اتفاق ساده

سلام

امروز برای من یک اتفاق جالب افتاد. من وقتی وسط روز رفتم که به پرند سر بزنم نسبتاٌ زودتر از مهد اومدم بیرون و به فکرم رسید که می تونم از میوه فروشی کنار مهد خرید کنم. با خیال راحت رفتم و برای خودم میوه انتخاب کردم و اومدم گذاشتم داخل آژانس و منتهای مراتب از درب پشت سر راننده میوه ها را گذاشتم و اومدم که از اینطرف سوار بشم تا در را باز کردم راننده شروع به حرکت کرد. چون بدجور پارک کرده بود فکر کردم داره میره جلو تا من راحت باشم اما در حالیکه در ماشین باز بود گازشو گرفت و رفت. منهم متحیر ایستاده بودم و داشتم نگاه می کردم. مردم داد وبیداد کردند که آقا در ماشین باز است اونهم بدون توجه رفت. من تماس گرفتم با آژانس و شماره راننده را گرفتم. راننده هم یک آقای کاملا مسن با موهای یکدست سفید بود. زنگ زدم روی موبایلش و در حالیکه عصبانی بودم گفتم آقا کجا رفتین ؟ چرا منو قال گذاشتین؟ اونهم در کمال خونسردی گفت خانم اشتباه گرفتین . من مجدد تماس گرفتم با آژانس گفتم مثل اینکه شماره را اشتباه به من دادی . گفت نه درسته . دوباره تماس گرفتم دیگه گوشی رو جواب نداد و قطع کرد. من با آژانس تماس گرفتم و گفتم خریدهامو توی اونجا نگهدار من بعداز ظهر میام اونجا . من رفتم و یک ماشین گرفتم کلی هم عصبانی بودم چون کاملا دیرم شده بود. اواسط مسیر یکی از همکارهام تماس گرفت و با نگرانی پرسید تو حالت خوبه ؟ الان کجایی ؟ گفتم دارم میام شرکت چرا ؟ گفت راننده اومده جلوی نگهبانی و گفته تو گم شدی  احتمالا فکر کرده من از داخل ماشین پرت شدم بیرون. گفتم بهش بگو بره جلوی آژانس من میرم اونجا.  خلاصه وقتی رسیدم جلوی آژانس کل راننده ها  و مسئول آژانس اونجا ایستاده بودند . راننده هم با نگرانی داشت شماره های موبایلشو چک می کرد. گفتم آقا داشتی منو می کشتی . گفت آخه خانم شما به من زنگ زدی گفتی چرا سر قرار نیومدی !!!!!!! من فکر کردم یکی منو با بوی فرندش ( دقیقا همین کلمات را استفاده کرد) اشتباه کرده . حالا اصرار بیا من تو رو برسونم خونه. منهم عصبانی  که آقا نیم ساعت تاخیر دارم و توی شرکت هم آبرو برام نموند که این خانم به بهانه سر زدن به بچه میره بیرون خرید می کنه . با بدبختی رسیدم خونه و رفتم شرکت. خدا رو شکر یکی از همکارهامون خبر نامزدیشو داشت پخش می کرد خوشبختانه سوژه من کمرنگ شد.   

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٦/۳/٢٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند