Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آخر هفته خوب ما

سلام

چهارشنبه دیبا وقت روانشناسی داشت. منهم ظهر بیرون بودم در نتیجه دیبا رو از مهد برداشتم و رفتم شرکت که از اونجا بتونیم به موقع برسیم. این دومین باری بود که دیبا می اومد شرکت. مرتبه قبل ١.۵ سالش بود و اون مرتبه دقیقا شرکت رو بهم زدیم به طوریکه من گزارش رو که به مدیر دادم بدون بررسی گفت خوب هست و شما می تونید برین خونهشیطان. این بار خوب دیبا کلی بزرگ شده بود. کلی توی شرکت چرخید و با همه دوست شد. چند تا نکته رو هم متوجه شد یکی اینکه مامانش اونقدرها هم که فکر می کرد آدم مهمی نیست چون توی یه اتاق کوچیک کار می کنهگریه. (کتابخونه رو دید و یکی از بخشها رو که درسته ٧ نفر اونجا بودند ولی یه فضای ۵٠ متری بود و همچنین دفتر مدیر بخش که خوب بزرگ بود!!!!!) دیگه اینکه مدیر بخش خیلی آدم مهربونی هست که دائم داره می خنده و به همه شکلات تعارف می کنهکلافه. در ضمن هم اتاقی مامان هم مهربونترین مرد دنیاست که کلی کادو به آدم میده!!!!!!!عصبانی موقع رفتن هم شیر و آبمیوه اش رو گذاشت روی میز و گفت دفعه بعد که اومدیم بخورمقهقهه.

جلسه روانشناسی رو باید مفصل توضیح بدم میگذارم یه فرصت دیگه فقط همین بس که نزدیک بود خانم دکتر از دست دیبا کل موهاشو یک جا بکنهخجالت.

۵ شنبه هم یه روز خوب بود توی خونه خاله فیروزه . وحشتناک هم خوردیم . فکر کنید یه دوست اراکی داشته باشین که عروسشون هم لبنانی باشن ناهار براتون چی میگذاره ؟؟؟ قلب بین تمام غذاها اون چیزی که توجه ما رو خیلی به خودش جلب کرد و خودمون رو باهاش خفه کردیم « دوگله» بود که « دو  دار » نبود ‌( دوستان اراکی برای غیر اراکیها ترجمه کنند) تشویقبه علاوه سالاد « تبولی » که اونهم فوق العاده بود. تازه کلی بلغور هم ازشون گرفتیم که بتونیم بعدا خودمون هم درست کنیمچشمک. خاله فیروزه، خاله شهلا،خاله مهشید، خاله لیلا ، خاله منصوره و ساراجون خیلی ممنون از محبتتون. خیلی دوستتون داریم. قلبقلب

 

خودم نوشت: تا آخر هفته یک نفس می خونیم  «همه چی آرومه   من چقدر خوشحالم»لبخند

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

خستگان رو چو طلب باشد و قوت نبود

گرتو بیداد کنی شرط مروت نبود

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱۱/۱٠ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند