Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

مامان من- بابای تو

سلام

توی یکی از بگو مگوهاشون پرند به دیبا گفت این مامان منه. اون بابای توست. بعد دیبا کلی براش دلیل آورد که ببین پرند این کیف مال من ، اون کیف مال تو. این لباس مال من ، اون لباس مال تو. ولی مامان و بابا مال هردوتامون هستند. پرند به ظاهر قانع شد و دیگه بحث نکرد. دیشب دیر رسیدم خونه. باباجون یه دور تموم لباسهای پرند رو عوض کرده بود. من پرند رو که بردم د.ستشویی دیدم ش.و.رت دیبا رو پوشیده. گفتم پرند چکار کردی؟؟؟ گفت بابای دیبا این رو پوشوند!!!!!!!!!!! دیبا هم که شنید اینجا سر وصداست اومد و عصبانی به پرند گفت چرا اینو پوشیدی؟ پرند گفت بابات پوشوند!!!!!!!!!!!!!!!قهقههقهقهه ( به این مفهوم که مشکلت رو با بابای خودت حل کن)

یه دونه خاله سمیرا داریم که شاخص و سمبل تموم خوبیهای دنیاست. قلبمثلا خاله سمیرا وقتی کوچولو بود گوشت خیلی می خورد دروغگودروغگوبرای همین الان اینقدر خوشگل و خوش قد و بالا شده. تشویقخاله سمیرا وقتی کوچولو بود همه غذاشو خوب می خورددروغگودروغگو برای همین الان بزرگ شده. وقتی اندازه خاله سمیرا بشی می تونی لپ تاپ  داشته باشی. وقتی مثل خاله سمیرا بشی میتونی بری دانشگاه. خلاصه توی تمام مسائل زندگی ما روح خاله سمیرا جاری هست. یکی از عادات جالب خاله سمیرا ( که هنوز هم با همون شدت و حدت گذشته حفظ کرده) غذاخوردن در رختخواب هست . دوشب قبل پرند از روی میز یه بسته شکورول برداشت و ناپدید شد. بعد از چند لحظه که رفتم توی اتاقشون دیدم به سبک خاله سمیرا روی تختش ولو شده و داره می خوره. تعجبتعجبیه لحظه هنگ کردم. بعد اومدم و توی هال وا رفتم و به باباجون گفتم برو پرند رو ببین. اون حسی توش ایجاد نشد ولی من ناخوداگاه رفتم به ٢٣ سال قبل. بغل

نمیدونم چرا این روزها اتفاقات عجیبی برام می افته. یه کلاسی شنبه ها می رفتم که ساعتش تغییر کرد و من ناگزیر شدم با یه گروه دیگه که حداقل ٢ سال هست که این کلاس رو می رند همگروه بشم. دیروز اولین جلسه بود . منهم چون باید دیبا رو از اون مهد بر می داشتم و میگذاشتم این مهد که پیش خاله زیور باشه که بعد باباجون بره سراغشون، دیر رسیدم. به محض اینکه رفتم توی کلاس شوکه شدم. قبل از اینکه بریم شیخ بهایی توی یوسف آباد مستاجر بودیم. صاحبخونه اونجا که خیلی هم خانم مهربونی بود ،توی کلاس بود. دوباره یه سری خاطرات خوب برام زنده شد. خیلی جالبه این روزها کلا زدم توی کار نبش قبر خاطرات !!!!!!!!!!!چشمک

خدا رو شکر از امروز پرند هم به مهد جدید منتقل شد و دیگه چرخشهای صبحگاهیمون کم شد. بغل

خداحافظ  بیاعلی (یا علی )

فال حافظ امروز

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۱٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند