Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

دست و دلباز

سلام

اون شب که می خواستیم بریم فرهنگسرای نیاوران نمایش جادوگر شهر رنگین کمان، چون من تهرانم کلا خیلی خوبه دروغگوو از اون بهتر رانندگیم هستدروغگودروغگو هماهنگ کردم که بریم خونه نارگل جونم و از اونجا با اونها بریم محل نمایش. بعد به محض اینکه توی ماشین خودم نشستیم دیبا گفت مگر با ماشین خودمون می ریم؟؟ گفتم نه ماشین رو می بریم خونه خاله از اونجا با ماشین اونها می ریم. گفت برای اینکه بنزین ماشینمون تموم نشه این کار رو می کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟( خاله لیلا عمرا اگه به نیتم پی برده باشی ولی ببین چه زود دستمو خوند بچه ام!!!!!!!! شیطانشیطان)قهقههقهقهه

برای داخل کیف مدرسه شون مدادرنگی ١٢ رنگی کوچولو هم گرفتم. اون شب که جایزه کتاب نقاشی گرفتند رفتم و دیدم آروم دارند نقاشی می کشند. بعد دیبا گفت مامان توی مدادرنگیهای پرند چون صورتی نداشت از مداد رنگی خودم برداشتمتعجب.پرسیدم مگر با مداد رنگیهای پرند کار کردی؟( چون خیلی سخاوتمندانه اونها رو می تراشید) گفت آره چون مال خودم برای موقع مدرسه هست.قهقههقهقهه

داشتند نقاشی می کشیدند دیبا گفت مامان ببین من خانواده کشیدم. کلی تشویقش کردم. بعد پرند اومد و گفت برام خانواده بکش. منهم براش کشیدم حالا گریه می کنه که اینکه چشم چشم دو ابرو هست با بی بی( baby). چرا خانواده نمی کشی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟قهقهه (آخه دختر تو که خانواده نمیدونی چی هست پس چی میگی؟؟؟؟)

خودم نوشت : امروز ساعت ۵/١٢ باید از شرکت برم. برای شنبه اگر خبری ازم نشد بدونید که کلا به کاریابی معرفی شدمشیطانشیطان اگه می تونید با مدیرتون صحبت کنید که من رو به عنوان راننده یا آشپز (مخصوصا قورمه سبزی و آش رشته خوب می پزم دروغگودروغگو ) استخدام کنند. ابله

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

برید باد صبا دوشم آگهی آورد

که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٧/۸ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند