Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

گلدون

سلام

باباجون یه آناناس گذاشت روی اوپن آشپزخونه و به پرند گفت ببین یه گلدون جدید گرفتم. پرند دست به کمر رفت جلوی باباجون ایستاد و گفت این گلدونه اونوقتتتتتتتتتتتت!!!!!!چشمک

دیبا یه نقاشی عجیب و غریب کشیده بود و آورد به من نشون داد گفت قشنگه مامان؟ گفتم آره خیلی خوبه حالا بگو چیها کشیدی؟ گفت این بوستانه وان اکبره !!!!!!!!!!!!! تعجب وانهاش معمولا خوبن ولی وقتی بهشون نزدیک میشی سریع منفجر میشن. قهقهه اگه آدرسشو پیدا کردم به شما هم میگم که حتما تشریف ببرین. ابله

دیروز رفته بودند یه کمپین مبارزه با دخانیات. که شامل ایستگاه های نقاشی، موسیقی و تاتر عروسکی و مسابقه بوده . خیلی بهشون خوش گذشته بود و امیدوارم روی پرند هم تاثیر خوبی گذاشته باشه و نخواهد که دیگه سیگاری بشه.زبان دیبا گفت مامان یه دونه ریه گذاشته بودند که سیگار کشیده بود و سیاه شده بود و یه دونه که سفید بود و سیگار نکشیده بود.تشویق اونوقت توی بزرگراه داشتیم می رفتیم یه دفعه گفت مامان کوهها رو ببین. نگاه کردم که چقدر تمیز و عالی بود و بدون ذره ای گرد و غبار قابل روئت بود. گفتم آره چقدر عالیه! گفت نه مامان این کوه هم مثل اینکه خیلی سیگار کشیده برای همین سیاه شده. قهقهه

دیروز پنجمین جلسه شنا هم برگزار شد. نارگل جونم حسابی مسلط بود و من هی براش دست می زدم . دیبا رضایت داد که توی بغل خاله شیدا بره قسمت عمیق. خاله لیلا بالا مشغول تدارک سفره افطار بود. منهم توی سالن بدنسازی داشتم کتاب می خوندم و بچه ها رو زیر چشمی نگاه می کردم. موقع بالا رفتن ٣ تا بچه ها تصمیم گرفتن خودشون تنها با آسانسور برن . منهم از جرات بچه هام کلی استقبال کردم . ولی یه مرتبه صدای نعره پرند رسید تا توی استخر و رفتم بالا دیدم بغل باباجون نارگلی هست. آرومش کردم و غذا خوردند و اومدیم خونه. واسه افطار خودمون هم از خونه خاله برداشت کردیم. خجالتخجالتشب موقع خواب پرند یه گریه اساسی و سوزناکی کرد که من توی آسانسور تهنا بودم و خیلی ترسیدم ولی تو نبودی.گریه خلاصه با بغض و گریه خوابید و منهم حسابی دچار عذاب وجدان شدم و بهش قول دادم دیگه هیچ وقت تنهاش نگذارم.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد

نفس به بوی خوشش مشکبار خواهم کرد

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٦/٩ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند