Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

استخر

سلام

خدا رو شکر تابستون تموم نشده طلسم استخر بچه ها هم شکسته شد. دیروز اولین جلسه با خیر و خوشی برگزار شد. مربیشون گفت که نارگل جونم  و دیبا جونم خوب هستند ولی پرند هنوز به دلیل اینکه پاهاش به کف استخر نمی رسه نمیتونه برای آموزش باشه و فقط قراره که آب بازی کنه. من باید در طی یک ساعت مخفی باشم که البته بهم بد نگذشت چون توی بدن سازی بودم و اونجا حسابی خوش گذشت. خاله لیلا هم بطور نامحسوس مشغول نظارت بود. بعد از یک ساعت هم با گریه و زاری، بچه ها رو از استخر کشیدیم بیرون. دیبا به محض اینکه رسید خونه خاله گفت به من خوراکی بده خیلی گرسنمه.تعجب خاله که در اینجا از نقش کنترل نامحسوس به واحد تدارکات نقل مکان کرده بود با کیک و شیر و استامبولی یه پذیرایی مبسوطی انجام داد . خدا رو شکر این ننه گلی، کارهای تدارکیش هم به خوبی کارهای نظارتیش هست. شیطان ما ساعت ٩ شب به صورت کاملا له به خونه رسیدیم. البته این نکته به این مفهوم نیست که ساعت ٩ خوابیدیم بلکه تا ساعت ۵/١١ یکسره مخ باباجون خالی شد.

وقتی برگشتیم آقای تلفن درست کن ( فکر کنم پشت در خونه ما ایستاده بود چون تا بهش زنگ زدیم زنگ خونه رو فشار دادتعجب ) اومد خونه و تمام خونه رو به میدون جنگ تبدیل کرد و دل و جگر تمام پریزها رو ریخت بیرون که سر سیم رو پیدا کنه. دیبا هم عصبی شده بود رفت و باهاش دعوا کرد که چرا اینقدر خونه ما رو بهم ریختی ؟؟؟ چرا اتاقم رو بهم زدی؟ چرا تختمو جابه جا کردی؟؟؟ چرا به اسباب بازیهام دست زدی؟؟؟ما هم اینجوریخجالتنیشخند

قصه داریم ها. از دیروز تا می رسند جلوی آسانسور داد می زنند که با پله بریم ما آسانسور دوست نداریم. گریهمن ازدست اینها چکار کنم آخه؟؟؟کلافه

* استخر توی خونه ننه گلی هست.

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می داری

بندگان را زبر خویش جدا می داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/٢۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند