Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

رابین هود ایرانی

سلام

صبح هنوز چشمهاش باز نشده میگه مامان من و مانی و مانی خ. می خواهیم بریم شهر، مثل فیتیله ها کار کنیم. اون وقت برای مردم بی آزار و طفلکی که پول ندارند خوراکی و لباس و اسباب بازی بگیریم. باباجون پرسید اونوقت تو با مانی و مانی خ. صحبت کردی در این مورد، اونها قبول کردند؟؟ گفت نه هنوز صحبت نکردم ولی اونها هم حتما قبول می‌کنند ( همیشه پای یک زن در میان است ).قهقهه

این روزها ما خیلی سرمون شلوغه و کلا اعصاب نداریم. پرند  هم حس کرده و دائم به من می‌چسبه یا از پاهام آویزونه. اگر هم بشینم حتما میاد روی سر و کولم . دیروز دوباره با باباجون زدند به تیپ و تاپ هم و تبعید شد توی اتاق گریه. شب دراز کشیده بود. دیبا هم خواب بود. بعد گفت دیبا اجازه میدی برم باباتو بزنم!!!!!! گفتم اونکه بابای تو هم هست گفت نه بابای دیباست ( یاد کتاب پدر آن دیگری افتادم حسابی)دل شکسته. به باباجون که گفتم از دیشب مشغول منت کشی از پرند هست. بغلقلب

روز ۵ شنبه توی جمع دوستان یه روز خیلی خوب رو گذروندیم. روی سر خاله منصوره خراب شده بودیم و حسابی مامان گلشون و خواهرهای نازنینش رو توی زحمت انداختیم. بچه ها هم حسابی اتاق خاله منصوره رو به گند کشیدند. دیبا و نارگل با هم جفت شده بودند و به کیمیا محل نمی گذاشتند اونهم اومده بود و با پرند بازی می کرد اما همه‌اش حواسشون به دیبا و نارگل بود. بعد هم از حرصش زبون درازی کرد براشون. که اونها هم حسابی شکایت کردند. شب توی ماشین رفته بودیم خرید. یه دفعه پرند گفت بابا بریم خونه تیمیا (کیمیا)؟ بابا گفت دلت براش تنگ شده ؟ پرند گفت نه بریم به مامانش بگیم زبون درازی کار بدیه !!!!!!!!!!!!!!!!! قهقههقهقههبعد هم موقع خواب به دیبا شکایتشو می کرد که شما داشتین بازی می کردین تیمیا (کیمیا) گفت محلشون نگذار!!!!!!!!!!!!!!!!!!!زبان

 

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد

نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٥/۱٠ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند