Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

چه زود گذشت!!!!

سلام

امروز دقیقا چهارسال از اون روزی میگذره که دختر کوچولوی ٣ ماه و ٢٣ روزه رو سپردم مهد و برگشتم سرکارگریه. یک هفته اول کسی نمی تونست باهام حرف بزنه چون رسما گریه می‌کردم . توی شرکت هم سرم خیلی شلوغ بود ولی تمام مدت حواسم به ساعت بود که کی یک ربع به ١١ میشه که برم مهد و دیبا رو ببینم و بعد دوباره ساعت یک و نیم یه دور دیگه مهد و بعد هم ساعت ۴ خداحافظ شرکتنگران. یک کوله بار پر از عذاب وجدان داشتم و اینکه اصولا مهد بهتر بود یا باید پرستار می‌گرفتم وحالا که مهد گذاشتم انتخابم درسته بوده یا نه. ولی امروز که نگاهش می‌کنم، حس می کنم اشتباه نکردم و خدا رو شکر که تونستم تصمیم درستی بگیرم و خدا رو شکر که فرشته های خوبش ( خاله زیور و خاله سحر)فرشته رو سر راهم قرار داد. بغل

دیروز میگه مامان به خاله سمیرا بگو یه سوپ قرمز درست کنه بعد مامان جان با راکتش ( واکر) بیاد سر سفره بشینه و اون سوپ رو بخوره حتما زود خوب میشه.قهقهه

دیشب یه آقایی زنگ در خونه رو زد. من شدیداً پای کامپیوتر بودم و داشتم قبض برق می پرداختم. دیبا یه نگاه کرد و گفت مامان یه آقای غریبه است و آیفون رو برداشت . گفت کیه و بعد گفت اونها خیلی وقته که از اینجا رفتند اشتباه گرفتید. گفتم دیبا چی گفت ؟ گفت میگه من می خوام با همسایه قبلیتون ازدواج کنم !!!!!!! من در رو باز نکردم چون میدونستم که غریبه است و می خواهد بیاد مسواک و داروهای ما رو بدزده و ببره واسه خودش ( آقاهه بیچاره اومده بود گاز خونه همسایه رو درست کنه !!!!!!!!!!!)قهقهه

صبح رسیدیم مهد مانی توی پله ها دیبا رو دید و گفت منهم باهات میام بالا پیش خاله زیور صبحونه بخورم. تا مانی رفت که صبحونه شو بیاره دیبا میگه مامان ببین همه زندگی مانی من هستم.بغلماچ

باباجون داشت سربه سر دیبا می گذاشت و توی رختخواب دیبا خوابیده بود. یه دفعه پرند یه نعره زد سرش که بلند شد. ما با تعجب بهش گفتیم چرا داد می زنی ؟؟؟ گفت داد می زنم که جیغ بزنم سرشتعجب

خداحافظ  بیاعلی ( یاعلی)

فال حافظ امروز

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو

یادم از کشته خود آمد و هنگام درو

 دیبای 8 ماهه

مسابقات کشتی خانگی

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۳/٤ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند