Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

توعطر

سلام

دیروز نامه داشتند برای اینکه امروز قرار برند تاتر. من برای پرند هم پرسیدم و گفتند که میتونه بیاد. دیروز چون دیبا توی مهد نخوابیده بود ساعت ۵/٩ بیهوش شد. داشتم پرند رو می خوابوندم بهش گفتم فردا قراره بری تانر. پرسید تو عطر؟ گفتم آره مامان صبح با بچه ها میرین تاتر. گفت میریم تو عطر؟ گفتم پرند تاتر دوست داری. گفت آره بریم تو عطر. پرند جون فردا با دیبا میرین تاتر. گفت با دوستام برم تو عطر؟؟؟ خوب پرند جون فردا کجا میرین؟ تاتر.

امروز صبح چشمهاشو باز کرد و گفت مامان امروز میریم توعطر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

دیروز توی مهد مانی خان می خواسته دیبا رو ببوسه سرشو کوبیده به دیوار. بعد دیبا اومده بود می گفت من طفلکی بی آزار این مانی اومده سرمو زده به دیوار آخه چرا؟؟؟ گفتم مامانی این پسرها کلا همینجورین به نظرم از همین حالا بیخیالشون شو!!!!!!!!!!!!!!!!! 

داشت عکسهاشو توی کامپیوتر نگاه می کرد تا رسید به یک عکسی که امیر علی جونم و بهار جونم با لباس عروس و داماد توی یک عروسی گرفته بودند. دیبا امیر رو شناخت ولی گفت این کیه؟ گفتم بهارجون دختر دایی امیر هست. بعد با بدجنسی خاصش به من گفت مامان اینها می خواهند با هم ازدواج کنند که لباسشون اینجوریه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(می بینید از حالا برای مردم حرف در میاریم ).

خداحافظ  بیاعلی( یاعلی)

فال حافظ امروز

روزگاری است که سودای بتان دین من است

غم این کار نشاط دل غمگین من است

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/٢/٢٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند