Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آبرو می بریم

سلام

۵ شنبه خونه خاله مهشید دعوت بودیم. طبق معمول ننه گلی و نارگل جونم اومدند دنبالمون و با هم رفتیم. خیلی خوش گذشت. ۴تا بچه ( نارگل، کیمیا، دیبا و پرند) اونجا بودند و هر۴تاشون به طور مستقل با خودشون بازی می‌کردند. همگی خیلی اجتماعی بودند. دروغگو  دیبا جونم هم اونجا توت فرنگی و گوجه سبز دید و خیلی براش جالب بود و توضیح هم داد که ما خونه از این گوجه فرنگیها نداریم!!!!!!!!!!!!! خجالت

بعد هم با دیبا و نارگل جونم رفتیم سوپر. فروشند سریع ما رو راه انداخت چون این دوتا از وقتی وارد شدند تا وقتی اومدیم بیرون ذکر « لینا لینا لیناچی » رو برداشته بودند و دوصدایی و بدون وقفه تکرار می‌کردند. کلا روز خوبی بود. با تشکر از زحمات خاله فیروزه، منصوره، مهشید و لیلا. قلب

دنده عقب ماشینشون خراب شده و ما هنوز فرصت نکردیم ببریمش تعمیرگاه. دیشب دیبا پرسید اگر این ماشین بشکنه برامون آمبولانس میخری؟؟ گفتم آره البته باید پولهامو جمع کنم. بعد یه لحظه دیدم دوتایی افتادند روی کاپوت ماشینشون و حسابی دارند بهش فشار میارن. احتمالا اگر با همین سرعت پیش برند تا آخر هفته باید ماشینشون رو عوض کنم.  ابله

دیشب برای اولین بار توی زندگیش دیبا بعد از اینکه غذاشو خورد گفت باز هم می خوام. منهم داشتم غذای پرند رو بهش می دادم گفتم برو قابلمه رو بیار و برای خودت دوباره بکش. اونهم رفت و قابلمه رو آورد .بعد بهش گفتم یه قاشق تمیز هم بیار و با اون غذا بکش. گفت قاشق خودم هست. من بهش گفتم نه مامان قاشقتو باهاش غذا و ماست خوردی دیگه توی این ظرف نزن. گفت مامان قاشق رو به دهنم میکشم تمیز میشه و در برابر دیدگان متحیر من قاشق تمیزشده!!!! رو زد توی ظرف غذا.تعجب خدا رو شکر که خیلی غذا اون تو نبود. چشمک

دیشب دیبا خیلی بد خوابید و مرتب هذیان می فت یه بار که بیدار شدم داشت گریه می کرد که آخه ما کوچولو هستیم مامان تو هنوز باید کنارمون بخوابی. نیم ساعت بعد دوباره گریه می کرد که مامان برام ته دیگ بکش. خلاصه تا صبح خیلی اذیت شد. جنبه پرخوری نداره.  

خداحافظ  بیاعلی (یاعلی)

فال حافظ امروز

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱/٢٩ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند