Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سفرنامه-1-درمانی

سلام

حادثه اینجوری بود که دیبا و پرند توی خونه خاله بزرگه داشتند با هم روسری بازی می کردند. هر کدوم یه طرف روسری منو گرفته بودند و می کشیدند. بعد یه مرتبه پرند روسری رو رها کرد دیبا هم عقب رفت و خورد زمین و پشت سرش خورد به لبه میز. من سریع دویدم و گلدونی که روی میز بود رو گرفتم که نخوره توی سرش. اونهم داشت گریه می‌کرد . بعد بغلش کردم که آرومش کنم یه مرتبه دستم پر از خون شد. گریهبا صدای نعره من خاله دلارام دوید طرف دیبا و با فوت و فنهای مخصوصش خون رو بند آورد. بماند که حال مامانم و خاله مریم و سمیرا چطوری بود. فقط بگم که پرند تمام لحظات با اصرار ، سمیرا رو کشونده بود طرف ما که ناظر کل قضایا باشه. بعد از اینکه یه سری اقدامات اولیه انجام شد و خونریزی دیبا بند اومد. خاله دلارام گفت که ببرش بیمارستان که بخیه بزنند و برای شکستگی هم چک کنند که ما دوتا بیمارستان دیبا رو بردیم یه جا بخیه و یه جا هم عکس گرفتیم. توی این مدت وظیفه نگهداری از پرند هم بر عهده مامان و خاله‌ها بود. اونجا هم برای عمو علی کل قضایا رو توضیح داده بود و بعد با شرارت گفته بود که دیبا رو بردند که آقای دکتر آمپولش بزنه. توی قطار که بر می‌گشتیم یه خانمی دیبا رو دید و پرسید چی شده ؟ پرند گفت میز خاله مریم خورده به سر دیبا. خانمه گفت آخی مریم جون چرا سرت خورد به دیوار ؟؟؟؟؟؟؟تعجب خدایا شکرت.

شب بعد از این جریان داشتم براشون قصه جنگل می گفتم. گفتم که توی جنگل این حیونه مریض بود رفت پیش دکتر بزی که دکتر جنگل بود. پرند گفت نه خاله دلارام دکتر بود. گفتم نه مامان خاله توی جنگل نیست. گفت نه خاله دکتره. خلاصه دکتری خاله دلارام از مطب به تمام قصه‌های ما هم رسید.قلب

راستی توی عید یه فرصت خوبی داشتم که بچه ها رو یه چکاپ کامل کنیم. یه سری آزمایش براشون انجام دادیم. ازجمله اینکه 3 روز متوالی قوطی به دست راهی آزمایشگاه بودیم برای بررسی آلودگی انگلی. روز آخر دیبا می گفت مامان میشه باز هم ازشون قوطی بگیری که از این به بعد همیشه توی قوطی پ.ی.پ.ی کنیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی)

فال حافظ امروز

حالیا مصلحت وقت در آن می بینم

که کشم رخت بمیخانه و خوش بنشینم

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸۸/۱/۱٦ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند