Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

آبرو می بریم

سلام

دیشب عموجون زنگ زده بود . دیبا گوشی رو برداشت. بهش گفت باباجون کجاست ؟ دیبا با بدجنسی گفت داره ظرفها رو می‌شوره . اونهم پرسید پس مامانت کجاست ؟ گفت واسه خودش روی مبل نشسته. دوباره پرسید پس بابات داره چکار می‌کنه ؟ دوباره گفت داره توی آشپزخونه ظرفها رو می‌شوره. گفت پرند کجاست ؟ گفت رفته توی کمد لباسها. پرسید خودت داری چکار می کنی ؟ گفت توی یخچال نشستم دارم صندلی می خورم. اینجا یه نفس راحت کشیدیم که حالا متوجه شد که از اولش چرند بوده. ولی در تمام مدت قیافه دیبا خیلی جالب بود یه لبخند شرارت‌بار روی لبش بود و در کمال خونسردی عموی بیچاره رو گذاشته بود سرکار.

بعد از اینکه با بیچارگی خطوط خودکاری روی مبلها تمیز شدند باباجون تصمیم گرفت که روکش روی اونها بکشه. حالا پرند اومده بود و  داد و بیداد راه انداخته بود که نباید روکش بندازی . کلی پدر و دختر با هم سرو کله زدند تا بالاخره پرند راضی شد.

کاتالوگ تاب و سرسره شون رو پیدا کرده بودند. پرند رفت و به باباجون نشون داد و یه وسیله مهیج دیگه خواست . باباجون گفت خونه‌مون کوچیکه جا نمیشه. دیبا گفت خوب باباجون چرا یه خونه بزرگ واسه‌مون نمی‌گیری ؟؟؟؟؟

 

خداحافظ  بیاعلی(یاعلی)

فال حافظ امروز

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری

بندگان را ز بر خویش جدا می‌داری

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٢/۱٧ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند