Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

یکی یکی

سلام

دیشب بچه ها رو زود خوابوندم که بشینم و یه خورده زبان بخونم. ( خدای نکرده امروز امتحان فاینال کلاس هست و منهم که حسابی اکتیو و از اول ترم به دقت درسهامو خوندم دروغگو). ساعت حدود ۵/١٢ که تازه چشمهام گرم شده‌بود با نعره پرند از خواب پریدم. مثل اینکه خواب بد دیده بود. یه ضرب گریه می‌کرد و فقط وقتی که بغلش می‌کردم و راه می‌رفتم آروم می‌شد . تا می‌ خوابید و زمین می‌گذاشتمش دوباره از خواب می‌پرید. قضیه تا ساعت ٣ ادامه داشت تا اینکه بالاخره خوابش برد. جالب بود این وسط گاه گداری می‌گفت مامان تب دیبا رو نگیر (آخه توی چند روز گذشته من مرتب با دماسنج پیشانی دیبا رو چک می کردم).

دیبا تا یه خورده غذا می خوره لباسشو می زنه بالا و میگه مامان چاقمو ببین.

توی یه مجله تبلیغ یه سری وسایل بازی از قبیل تاب و سرسره و اینجور چیزها رو دیده بود بعد دیبا به من می گفت مامان هر روز یه دونه از اینها برامون بخر که کمرت هم درد نگیره چون اینها سنگین هستند (چقدر تو به کمر مامانت و جیب بابات محبت داری بچه‌ام ابله).

 

خداحافظ  بیاعلی (یا علی)

فال حافظ امروز

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای

آرام جان و مونس قلب رمیده‌ای

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۱٠/۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند