Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

دست و دلباز

سلام

رسیدیم خونه دیدیم عموجون داره از خونه میره بیرون. دیبا بهش گفت عمو برو خونه سریع ناهار بخور آماده شو بیا اینجا که با هم بریم رستوران ( یه وقت بابا هزینه نکنه  به هر حال ما مشهدی هستیم دیگه !!!!!) خنده

داشتم توی اتاق به شدت لباس اتو می کردم .عمو اومد منهم موندم که کارم رو تموم کنم و بعد برم بیرون. دیبا اومده میگه من سر عمو رو گرم کردم که نیاد تو رو ببینه که روسری سرت نیست. چشمک 

شب کنارش دراز کشیده بودم و با چراغ خاموش براش قصه تعریف می کردم . یه لحظه حس کردم یه دست خورد توی صورتم. دیبا بود که بهم گفت مامان برو توی رختخواب خودت بخواب ( خوب مگه چیه بین قصه گفتن خوابم برده بود خجالت )

صبح به پرند گفتم برو دیبا رو بیدار کن . می خواهیم کجا بریم ؟ مهد کودک. پرند هم تکرار کرد مه کوتک . رفت سراغ دیبا بهش گفت دیبا سو  ( دیبا جون ) مه کوتک . ( عمراٌ دیبا بیدار شد با این تبلیغ )

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

چشم میگون لب خندان دل خرم با اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٩/٢ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند