Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

موش

سلام

پرند و باباجون زده بودند به تیپ و تاپ هم و کلی هر دو عصبانی بودند. باباجون هم بهش گفت برو اتاق گریه . پرند هم با اوقات تلخی هر چه تمامتر رفت و صدای گریه اش هم بلند شد. بعد از چند دقیقه که دید خبری هز ما نیست بلند صدا زد بابا  موششششش.( خوب گلاب به روی همگی دستش رو تا آرنج برده بود توی بینی کلی نتیجه گرفته بود )  من گفتم بیا اینجا تمیز کنم. گفت نههههههههههه بابا موشششششششش. قهقهه و به این ترتیب بود که با باباجون باب آشتی رو باز کرد.

دیشب داشتند خمیر بازی می کردند. یه لحظه چشمم افتاد به پرند که داشت خمیرشو لیس می زد. بهش گفتم پرنددددددددددددد . اونهم فهمید که گند زده سرش رو انداخت پایین و کلا به روی خودش نیاورد که چی شده . هر چند لحظه یکبار هم به من نگاه می کرد ببینه اوضاع چطوره. بعد از حدود ۵ دقیقه که همینطور سرش رو انداخته بود پایین و منهم یه ریز بهش زل زده بودم دیگه از رو رفت و خودش رو انداخت توی بغلم.ماچفرشته

این روزها دیبا صبحها خیلی راحت نمی ره مهد و امروز هم که می گفت من دیگه تا آخر وقت می خواهم پیش خاله زیور بمونم .توی این کلاس جدید خیلی پسشرفتش خوب بوده کلی چیزهای جدید یاد گرفته ولی فکر کنم هنوز نتونسته ارتباط خوبی با مربیهاش برقرار کنه. کلی ذهنم درگیر شده.

عمه جون اومده بود خونه ما ، دیبا بیچاره اش کرد. پسر عمه ٣ ماه از پرند کوچکتره. تا یه اسباب بازی بر می داشت دیبا می گفت مامان وسایل رو آورد توی هال. مامان آب ریخت رو فرش. مامان با کفش اومد.بچه ام سنگ تموم گذاشت. شیطان

خداحافظ بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش

معاشر دلبری شیرین و ساقی گلعذاری خوش

  

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۸/۱٥ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند