Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

منچ

سلام

چند شب قبل رفته بودم لوازم التحریر فروشی . اونجا یه منچ دیدم و به یاد زمانهای نه چندان گذشته گرفتم. دیبا تا دید گفت مامان برام گیم گرفتی ؟ گفتم آره. خلاصه اون شب کلی ذوق زده شد و تا پاسی از شب با هم بازی کردیم. چقدر ۶ آورد و چقدر مهره های منو زد و چقدر پرند در کمال بدجنسی تاس رو برداشت و فرار کرد.تجربه جالبی بود . حتی دیشب هم که باز دیر رسیدم خونه تا آخر شب مرتب منتظر بود که باز با هم بازی کنیم و بهش قول دادم که هر وقت که تونستیم دوباره بازی کنیم. 

دیشب کلی باباجون رو اذیت کرده بودند . وقتی من رسیدم باباجون اینجوری بودکلافه . داشتند با هم دعوا می کردند باباجون عصبانی شد و بهشون گفت هر دوتا برید اتاق گریه و تا وقتی دعواتون تموم نشده نیایید بیرون. یه دفعه دوتایی شاد و خندون دویدند داخل اتاق و در رو بستند. چند لحظه بعد من کلی تعجب کردم که چرا صداشون نمیاد. تا رفتم دیدم رفتند سر کمد لباسهای من. تقریبا تمام پتوها و بالشتهای قسمت پایین با بلوز و شلوار و چادرنماز و ... در طبقه بالا بطور یکنواخت مخلوط شده بود. یک مقدار کتاب هم براشون خریده بودم که به تدریج بهشون بدم. اونها هم وسط اتاق بودند. آلبومهاشون هم که  زیر لباسها مخفی شده بود درکنار کتابها و در وسط اتاق مشغول استراحت بودند. خلاصه منهم رفتم داخل اتاق گریه و این دفعه نزدیک بود خودم اونجا بشینم و گریه کنم!!!!!

دیروز کلاس پرند نوبت عکاسیشون بود دیبا هم دیروز رفت و با پرند عکس دوتایی گرفت و امروز کلاس دیبا باید آماده می بودند. صبح از خواب بیدار شده به پرند میگه دلت بسوزه امروز ما عکس تکی می گیریم. پرند هم فکر می کرد دیبا داره فحش بد !!!! بهش میده دویده بود که دیبا رو گاز بگیره. وضعی شده بود اول صبحی.

 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/۸/۱۳ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند