Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

جوانمرد

سلام

مهد کودک کن فیکون شده و دارند نقاشی و تمیزش می کنند. یرای همین بچه ها به طبقه پایین منتقل شدند. دیروز دیبا کلی کمک کرده بود و  و سایل رو از بالا به پایین منتقل کرده ولی بهشون هم گفته که من دارم کار می کنم باید بهم پول بدین مثل بابا و مامان. تشویق

رفته بودیم خیابون بهار که براشون لباس خونه بگیریم. از وقتی وارد شدیم دیبا جلوی فروشگاه ها شروع کرد که مامان این روروئک رو برای پرند بگیر. این کالسکه رو برای پرند بگیر. این کریر رو برای پرند بگیر. این نی نی لالایی رو برای پرند بگیر. منهم متعجب که تازه از شر این وسایل خلاص شدم دیگه چرا برای پرند بگیرم. در آخر یه ماشین دید و گفت مامان این رو برای من می گیری ؟؟؟؟؟؟؟؟قلب

رفتیم یه مغازه آقاهه می گفت زیبا بیا این لباس رو امتحان کن. زیبا بیا این رنگش رو ببین . زیبا.... از وقتی اومدیم خونه میگه اسم من زیباست دیگه به من نگو دیبا !!!!!!!!!!!!!ابله

دیشب پرند موقع خواب گیر داده بود آب ب ب ب . من رفتم و توی فنجون براش آوردم ولی گریه کرد که شیش ( یعنی توی شیشه بهم آب ده خوابیده که نمی تونم با فنجون آب بخورم) منهم هرچی می گشتم شیشه شو پیدا نمی کردم. سرش بود ولی بدنه مفقود شده بود. بالاخره پس از گشت و گذار فراوان و غر زدن داخل کامیون باری پیدا شد. داشتم می گفتم پرند از دستت چکار کنم ؟؟ دیبا گفت چرا ؟ گفتم آخه شیشه شو ببین کجا گذاشته هر چی هم می پرسم جواب نمیده. دیبا گفت من گذاشته بودم  چرا به پرند می گی ؟؟؟ بعد رفتم و توی شیشه براش آب آوردم همون موقع دیبا هم آب خواست . اون فنجون رو دادم بهش . پرند داد زد آ ب ب ب ب ب ( توی فنجون )کلافهکلافه

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

اگر روم ز پی اش فتنه ها برانگیزد

ور از طلب بنشینم به کینه برخیزد

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۳۱ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند