Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

سینی

سلام

از اول ماه رمضان روی اوپن آشپزخونه طیف وسیعی از ظروف همسایه ها به صف ایستاده بودند. ۵ شنبه یه خورده بیکار بودم و یه دیگ آش بار گذاشتم که از خجالت همسایه ها بیایم بیرون. دم افطار ظرفها رو پر کردیم و باباجون امر خطیر توزیع رو به عهده گرفت. همسایه اول نبودند ناراحت. همسایه دوم هنوز از مطب بر نگشته بودند گریه. خدا رو شکر همسایه روبه رو خونه بودند ابله. باباجون هم ظرف رو با سینی بهشون داد و اونها هم سینی رو برنگردونده بودند. ما هم پنجره آشپزخونه هامون روبه روی هم است . دیبا اومده بود توی آشپزخونه داد می زد چرا سینیمون رو دادی بهشون؟؟؟؟؟؟؟ باباجون می گفت اشکال نداره حالا ساکت باش . دیبا بلند تر داد می زد من دارم میگم چرا سینی رو بهشون داد تو به من میگی ساکت باش ؟؟؟؟؟؟؟عصبانی  . من قهقهه  باباجون خجالت  . دیگه بردیمش توی اتاقش و سرش رو گرم کردیم ولی از ۵ شنبه به محض اینکه چشمش به جا ظرفی می افته داغش تازه میشه .بچه ام خیلی دست و دلبازه.

پرند با همکلاسیش دعوا کرده بود ( یه خورده موهاشو کشیده بود ، یه لگد کوچیک از لای تخت بهش زده بود ، یه ذره هم پتوش رو کشیده بود  خجالت) اونهم توی خجالت پرند نمونده بود و با دندونهاش یه ساعت روی دست پرند کشیده بود. از اون روز پرند توی خونه می گرده و میگه طیبا. ما می پرسیم  خوب چی شده ؟ میگه ژد . خوب پرند بعدش چی ؟؟ قاز ( یعنی گاز گرفته ) . بعد طیبا رو خیلی شبیه به دیبا تلفظ میکنه همیشه باباجون کلی سر به سر دیبا میگذاره و میگه تو پرند رو گاز گرفتی ؟؟؟؟؟

این روزها توی خونه ما صدای  اودم م م م م م  ( خودم با غلظت بسیار بالا ) مرتب از طرف ژرند به گوش می رسه . در تمام زمینه ها اودش ( خودش ) می خواهد انجام وظیفه کنه. از ژوشیدن لنگه به لنگه کفش ، لباس ژوشوندن تن عروسکش ، آب ریختن توی لیوان ، بازکردن در پاکت شیر ، کرم زدن به پا ، بستن پوشک ، شستن توی حمام و .....  بیچاره ایم از دستش . 

شعر هفته :

دا  عباسی   اودا  نناسی  وای ی ی ی ( تاب عباسی خدا نندازی  وایییییییییی ) 

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

دل از من برد و روی از من نهان کرد

خدا را با که این بازی توان کرد

 

 

 

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۳٠ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند