Lilypie Kids Birthday tickersLilypie Kids Birthday tickers

خواب

سلام

صبح دیبا با گریه از خواب بلند شد که حسام  ( همکلاسی مهد کودکش ) به من نی نمیده. باباجون گفت حسام کجا بود ؟ دیبا گفت خونه پدر بزرگ توی مشهد !!!!! باباجون کلی براش گفت که داشتی خواب می دیدی و دیگه وقتی بیدار بشی  همه چیز تموم میشه.

دیروز میگه مامان میشه یه ٢٠۶ برای من بخری ؟؟؟؟؟ ( آخه مامانی من اگر پول داشتم که برای خودم می خریدم گریه) یه دونه ماشین کوچیک هم برای پرند بگیر که غصه نخوره !!!!!

دیروز پرسید مامان تو پسرها رو دوست داری ؟ گفتم دخترها رو دوست دارم . گفت حالا اگر یه پسری خوب باشه . گفتم یه خورده دوستش دارم. گفت پس میشه لطفا از توی دلتون ٢ تا پسر خوب در بیارین. گفتم به درد نمیخوره . گفت چرا با ما برادر میشن. گفتم ببین دخترم اگر اونها بیان من باید پولهامو همشو براشون پوشک و شیر بگیرم بعد دیگه پول ندارم که برای تو و پرند کادو بگیرم. یه خورده فکر کرد و گفت اصلا برادر خوب نیست. برامون نیار.  

وقتی مامان آدم ساعت ٢ بعد از ظهر تعطیل بشه نتیجه اش این میشه دیگه. از شدت بیکاری عروس بازی

 می کنه.

  

تا حالا عروس به این فعالی دیده بودین که حتی توی لباس عروس هم مشغول نقاشی کردن است.

راستی اخیرا متوجه شدم پرند هم دست چپی است ( وقتی یه بچه تاریخ تولدش با مامانش یکی بشه همینطور  شباهتهاش با مامانش یک یکی بیشتر میشه ).

خداحافظ  بیاعلی ( یا علی )

فال حافظ امروز

مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست

دل سرگشته ما غیر ترا ذاکر نیست

قندون امروز (حبه قند)        link        ۱۳۸٧/٦/۱٩ - مامان ديبا و پرند

 

بچگیهای دیبا و پرند